close
متخصص ارتودنسی

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند/ آيا بود گوشه ي چشمي به ما كنند...؟ فرهنگي /ادبي / هنري /تاريخي
Coded-->

شرام
فرهنگي /ادبي / هنري /تاريخي


تبلیغات
نظر سنجی
نظر سنجي در سايت










نظر شما ددر مورد سايت



لینک های مفید
سایر امکانات


وب سايت ختم قرآن مجيد

سه رچه مه

برنامه گلها

کد متحرک کردن عنوان وب

آپلود عکس

وبلا

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

نیت کنید و اشاره فرمایید

www.dastanak.ir www.shereno.com

ایران اسکین

Online Useriv>

TEXT جزیره قشم

امارگیر حرفه ای سایت



قدرت گرفته از: رزبلاگ
طراحی و سئو از: سئو قالب
استاد محمد حسين كيمنه اي

شرام

باقرار دادن كد لوگو ي ما در وبلاگ يا سايت خود مارا به دوستان خود بيفزائيد
اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: فرهنگي /ادبي / هنري /تاريخي, رمات تاريخي شرام,
[ جمعه 16 تير 1391 ] [ 23:10 ] [ فريد عباسي ]

باورم کن

دستهای کوچکم در واپسین ساعات نور

در کتاب اشتیاقم رنگ گل را می شناسد

باورم کن

زیر این آرامش بی قید پروازم بجز تو رهنمایی نیست

باورم کن

مثل یک غنچه به دستان بهار به اغوش گرم شورو لطف تو سجده ی اغاز خود را می ستایم

در کویر خاطرم رنگی بجز یک رنگ نیست

رنگ بارانی سبز رنگ سرخ آرزو رنگ آبی رنگ ماه بوی باران خورده ی خاک شعور وتو ای منجی جان و دل من در فراسوی نظر جز تو ندارم من کسی

باورم کن

شب که ان پرده به خوابم می کشد تا سحر در باورم یاد تو را می نوازم با چنگ خاطرات یک میز و یک بغل کتاب

شیوه ی من بی طاقتی است گر عجول و پر صدا گر بی شکیب و بی قرار عشق تور اینگونه معنا می کنم

باورم کن

تو بگو بامن حدیث زندگی . تو بگو با من نوای بندگی تو بگو بامن کجا جویم گل سرخ بهار تا کجا باید روم در انتظار و چه گویم در خیال باورم چون تمام باورم را برده ای من باورم را از تو دارم پس بیا تارمرا خود بنواز و به این آشفته گی این بی دلی این بیقراری مرهمی باش بیا ........



بازدید (35)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: فرهنگي /ادبي / هنري /تاريخي, سخن آشنا,
[ شنبه 10 تير 1391 ] [ 18:40 ] [ فريد عباسي ]
شعر / عباسي

هوا سرد و باراني . كوهستان در غروبي سهمگين شانه هايش را به باد سپرده است

دانه هاي برف مي رقصند

و در كنار آتشدان خاطره ها محو مي گردند

و نسيمي نيست كه آرامش موسيقي با تو بودن را در گوش دشتها زمزمه كند .

اينجا همه چيز ابريست

اينجا همه چيزسنگ است

همه چيز خاكستريت

بيا برگرديم .



بازدید (45)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: فرهنگي /ادبي / هنري /تاريخي, اشعار منتخب,
[ پنجشنبه 08 تير 1391 ] [ 11:29 ] [ فريد عباسي ]

2

اریسون کاهن.

 

روشا با دلی لبریز از احساس وجذبه ای شبیه به مستی درراه کوشک پدرش هسون بود که ناگاه از آن سو کاهن شهر. آریسون را که با لباسهای زرین وکلاه پشمی سیاهی که همیشه بر سرداشت و بینی عقابی و بد فرمش از دور پیدا بود به سویش رفت. کلاهش را برداشت. ایستاد واز اسب پیاده شد .روشا که می خواست بی تفاوت از کنارش بگذرد به اجبارا سب را کنار سنگی متوقف کرد . آریسون لبخندی زد وبه حالتی موزیانه گفت : (( سرورم کجا بوده اند .چنین بر افروخته اند .شکار ی به چنگ آوردی یا خبر خوشی شنیده ای..؟))

سپس با لحنی کنایه آمیز ادامه داد: (( ها ها می دانم، ماجرایت را شنیده ام. کاش من هم زخمی بر می داشتم تا ماهرویی چون تو مداوایم می کرد، البته رازت را به کسی نخواهم گفت .خیالت راحت باشد مگر ....!

روشا چهره در هم کشید ودرحالی که لگام اسب چموشش را می کشید تا کمتر گردنش را تکان دهد با عصبانیت گفت : (( مگر چی ..؟ چه می گویی مرد..؟ چند بار به تو بگویم راه بر من مبند و با من حرف مزن تو درفکر خودت باش که رسوایی هایت را جبران کنی اگر یکبار دیگر سر راهم سبز شوی همه چیز را به پدرم خواهم گفت . من نمی دانم پدرم چرا به تو علاقه دارد اما مطمئن باش یک روز از شرت خلاص می شوم .و تو را جایی میفرستم که لیاقتش را داری . ))

آریسون کاهن لبخند مرموزی زد و سرش را چرخاند و نزدیک تر رفت و گفت : (( میدانی من چقدر تورا دوست دارم ..؟ اما تو همیشه از من گریزانی . چه می شود یکبار رخسارت را ببینم ...؟ من می دانم کسی را در کلبه پنهان کرده ای . ارمیلا همه چیز را به من گفت .تو نمی توانی تا ابد آن جوان را مخفی کنی .. ))

روشا کمی ترسید و با تعجب و نگرانی گفت : (( اکنون چه می خواهی ..؟ ))

کاهن: (( نقاب از چهره بردار . فقط یکبار . فقط یکبار صورتت را ببینم . برای آن مرد جوان که نقاب برنداشته ای ...؟! ))

روشا کمی به قکر فرو رفت و سپس گفت : (( پیشنهادت را قبول دارم اما به یک شرط به غار سر شهر بیا تا در آنجا با هم صحبت کنیم و نقاب بر میدارم به شرطی راز آن مرد را نگداری تا بعد بیچاره زخمی است.))

کاهن از خوشحالی کلاهش را هوا انداخت وبه سرعت سوار بر اسب قرمزش شد واز آنجا دورشد .روشا با حرص زیادی نیشخندی زد وبه سوی کوشک تاخت . تصویر شرام از جلو چشمانش محو نمی شد ، آنقدر دل مشغول بود که ندانست چگونه ازمیان آن همه مامور ومردم وکوچه گذشته است و وقتی که به خود آمد، خود را جلو اصطبل اسبها دید که اصطبل دار برای تحویل گرفتن اسب به سویش می رفت. بعداز تحویل دادن اسب به اصطبل از میان سربازان که از دروازه تا داخل کوشک ، منظم ایستاده بودند وبه او با خم کردن کمرشان احترام می گذاشتند ، وارد حجره ی قصر وه ره تاو [1] که بر بلندی مشرف برشهرقرارداشت شد.

هسون مانند همیشه بر تخت زرین خود لم داده بود ودر پشت سرش چند نفر رامشگر ایستاده بودند وخدمه با میوه های خوشمزه وسبوهای شراب از او پذیرایی می کردند ،.بادیدن روشا، شانه هایش را از تخت جنباند وردای سبز و ابریشمیش را کنار زد ودستی بر کمر بند زرینش گذاشت ودرحالی که جام شرابی را بالا می کشید گفت : ((دخترم کجایی . چند روزیست کمتر نزد ما می آیی . خبرهایی شنیده ام . مهمان داری....؟))

روشا تعظیم کرد وبا دستپاچگی گفت : (( سرورم می خواستم قبل از خبر چین ها به اطلاعتان برسانم،اما فرصت نشد، گرفتار کا ر باز سازی قلعه هستم ، مهمانم غریبه نیست مزدیسنایی است از شهر خود رانده شده و به اینجا پناه آورده است . زخمی بود به همین خاطر او را پرستاری کردم تا حالش خوب شود . .))

هسون خندید گفت :((مرحبا دختر خوبم،برو واورا نزد من بیاور وهر کاری صلاح می دانی برایش انجام بده))

روشا ازبرخورد پدرش به وجد آمد، آرام جلو رفت دست پدرش رابوسید و بیرون رفت .لباس های چرمی وسیاهش را که از دور برق می زد پوشیده بود واسبی تازه نفس از اصطبل گرفت، ودوباره به سوی باغ خود که در ابتدای شهر ونرسیده به قلعه نزدیک چشمه بود . راهی شد. هنگامی که به باغ رسید ناگهان ارمیلا را دید که به سرعت سوار بر اسبش از باغ بیرون میرفت. با دلهره واضطراب داخل حصار شد وبدون توجه به ارمیلا به سوی کلبه رفت . همه ی باغ را گشت اما اثری از شرام نیافت دلش به طپش افتاده بود رنگ از رخسارش رفته بود وبا عصبانیت از باغ بیرون رفت . در حالیکه از میان باغها به سرعت می گذشت زیر لب با خود می گفت: (( من هر دوی شما را از شهر بیرون می کنم، های اریسون اهریمن مریض حال ناپاک ، بگذار به غار بیایی می دانم چگونه بی آبرویت کنم واز شهر با آن دخترک بیرونتان کنم ! ))

در همین حال شرام را دید که از باغ دور می شد . به سرعت به سویش تاخت و فریاد زد : ((هی کجا می روی ..؟ بیا سوار شو، باید نزد پدرم برویم .))

شرام با تعجب و واهمه ای غریب به سوی روشا برگشت . بادیدن روشا پاهایش لرزیدند و دیگر نتوانست قدم دومش را بردارد آرام جلو تر رفت آهی کشید و گفت )): نمی دانم چرا برگشتم اما دیگر دوست ندارم برایتان مشکل ایجاد کنم می خواهم بروم به شهر دیگری اینجا با وجود من همه دشمن تو می شوند.. ))

روشا که بغض گلویش را گرفته بود از اسب پیاده شد و گفت : ((هی دختر نمک نشناس .میدانم چکارتان کنم با اون اهریمن پست..))

رو به شرام : (( تو غصه نخور او فقط یک دختر بی چشم و رو حقیر است.. پدرم از من خواست هرچه زود تو را پیش او ببرم .. من از تو خیلی تعریف کردم تازه گذشته از خواست خودم ما به مردان دلاوری چون تو نیاز داریم بیا برویم که پدرم منتظر توست ..))

دو روز بعد : روشا درکنار غار کوچکی که پشت شهر قرار داشت منتظر اریسون کاهن بود. مرد کوتاه قد ی که چشمانش فرو رفته وکوچک بود وکلاه سفید پشمی بر سر داشت ، با اسبی قرمز به دهنه ی غار رسید.

با دیدن روشا اسب را رها کرد وبا خوشحالی به سویش رفت. روشا نقاب سبزی بر چهره زده بود وردایی خاکستری برتن داشت، روی سنگ کوچکی نشسته بود .

کاهن نزدیکتر رفت وگفت : (( هی تو آمدی ..!.؟ ... می دانم تو هر گز مرا دوست نداشتی البته من هم آن جوان پر انرژی نیستم اما می توانم تو را خوشبخت کنم من کاهن قصرم و از آینده ی دنیا خبر دارم . پس درنگ نکن وقت تنگ است. نقابت را بردار تا صورت ماهت را ببینم وهمسرم گردی اگر شرطی داری قبول می کنم .هر چه امر کنی انجام می دهم تنها نقاب بردار که سالهاست آرزوی دیدن صورت تورا دارم.))

روشا نیشخندی زد وگفت :(( باشه... پس در آن گوشه پوست گوسفند یست، بپوش ونزد پدرم برو واز من خواستگاری کن...!))

رنگ از چهره ی کاهن پرید واز شدت ناراحتی کبود شده بود، با لحنی گلایه آمیز وعصبانی گفت : (( تو چی گفتی.؟ من پوست گوسفند بپوشم . ؟ تو دیوانه ای. من خیال می کردم عاقل شده ای. این دیگر چه شرطی است می خواهی مرا مثال گوشفندان بفرستی خواستگاری ...!))

روشا : (( تو که گفتی هر کاری را انجام می دهی...؟ باشه جامه هایت را دور افکن و بیا مرا دنبال کن ومرا بگیر اگر توانستی مرا بگیری نقابم را بر می دارم . یا باز می ترسی ..؟ اگر مرا می خواهی این شرط من است ..))

کاهن آهی کشید وگفت: )) ها.. این کار را خواهم کرد، بدو تا دنبالت کنم .))

روشا با قد مهای بلند از آنجا دور شد، کاهن جامه هایش را از تن بیرون آورد ودنبال اواز میان سنگلاخها به سوی باغها با بدنی عریان می دوید...! بعد از مدتی دویدن در میان باغها وپرچین ها همین که خوابگذار نزدیک شد، روشا فریاد زد وکمک خواست، عده ای ازدهقانان که مشغول کار بودند. از پشت بوته ها بلند شدند وبه سویشان رفتند. کاهن متوجه دهقانان شد خودرا پشت درختی مخفی کرد..اما او را گرفتند، وهرچه فریاد زد کارگر نیفتاد. او را با خفت وخواری وعریان ازمیان کوچه ها گذراندند و به کوشک رساندند،

کاهن فریاد می زد و به روشا دشنام می داد.ملازمان او را نزد هسون بردند، بعد از شنیدن ماجرا، هسون مردان بزرگ شهر را گرد آورد و ماجرای خیانت کاهن را با آنان در میان گذاشت . آن زمان هنوز پدر آرمیلا ،آسیابان شهر، برای خرید گندم به نیم اراده [2] رفته و باز نگشته بود. مردم زیادی در میدان شهر که چشمه ای کوچک به نام تکلان درپایین آن بود گرد سنگ بزرگی جمع شده بودند، بزرگ مردان شهر وسرداران و ریش سفیدان، همراه زنان وکودکان وجوانان در محاکمه حضور داشتند. ،.هسون بر تخته سنگی نشسته بود و سبیلهای بلندش را با دست پیچ می داد و از شدت عصبانیت نمی دانست چه بگوید ملازمان پارچه ای به سر آریسون کشیده و جامه ای سیاه بر او پوشانده بودند و دست بسته او را جلو هسون نشانده بودند .

هسون باخشم نگاهی به آریسون انداخت و خنجرش را در دست گرفت و گفت )): هی تو ....! ما فکر می کردیم تو محرم زندگی و خانواده و شهر مایی ، فکر می کردیم که می توانیم تو را در هر کجا که باشیم در جای خود قرار دهیم تا به امور رسیدگی کنی ، یکبار با آن دختر نجار بیچاره شهر را به هم زدید و اکنون چشم طمع به ناموس ما داری و به دخترم پیشنهاد امر خلاف داده ای ...؟ تو دیگر چه هیو لایی هستی . . تو اینبار دیگر شامل عفو من نخواهی شد.. اما چون در این مدت به هر حال خدماتی به ما کردی از خون تو می گذریم و تو را به شهر دیگری می فرستم تا شاید درس عبرت بگیری و هر وقت آدم شدی و قول دادی که انسان خوبی شوی می توانی برگردی ...))

به دستور هسون کیسه ای زر و مقداری نان و لباس و شراب با یک اسب به او دادند و او راهمراه چند سرباز رهسپار نیم راه کردند .روشا و شرام در گوشه ای نظاره گر ماجرا بودند و مردم زیادی با تعجب و نفرت او را نگاه می کردند . اریسون در حالیکه با تاسف به مردم نگاه میکرد و حرفی برای گفتن نداشت و سر شرم و خجالت به زیر انداخته بود بدون اینکه جوابی بدهد سوار بر اسبش شد و بایرواس را ترک کرد شهری که نیمی از عمر خود را در آنجا گذرانده بود ...بعد از دور شدن از بایر واس سر بازان هسون به شهر باز گشتند و او را در دشتی بزرگ رها کردند . و از آن به بعد دیگر هرگز دیگر به آنجا باز نگشت وپس از مدتی شایعه هایی مبنی بر رفتن او به بابل در بر سر زبانها افتاده بود که همه را متعجب ساخت ...!

قسمت چهارم در ادامه ي مطلب

[1] به معنی خورشید که اکنون در منطقه محلی به همین اسم وجود دارد.

[2] نام باستانی شهرزور یا ظهور بوده که در روایات است آنجارا زهور، فرزند آژیدها ک مادی بنیا د کرد وچون در میانراه گذر شیز و مداین بوده به آن نیمراه کفته اند.



ادامه مطلب
بازدید (99)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: فرهنگي /ادبي / هنري /تاريخي, رمات تاريخي شرام,
برچسب ها: قسمت چهارم,
[ چهارشنبه 07 تير 1391 ] [ 15:38 ] [ فريد عباسي ]

  عكس از نايت اسكين

به ردوو کانی

کانيثکی وثص له کؤساره وه

ذؤژث به نه رمی هاته خواره وه

هه رچوو به شادی چووبه له نجه و لار

گؤرانی ئه وت بؤ به ردوو بنار

به ردثکی دص ذه ق دثوانه وسه ر مه ست

له به خثصی خؤی ذثگای ئاوی به ست

کانی به نه رمی وتی به ؤ به رده

تکايه نه ختث ذثگام بؤ به رده

به ردی سه ختوذه ق مشتث کی لث دا

وتی لا ناچم له به ر ذ ثگا تا

من نه جوصاوم بؤ لا فاوی شثت

بؤتؤش ناجوصم هيچ نا کرث پثت

کانی له وصام ئه و به رده زاصه

ئارام وبث ده نگ بث ورکه ؤو گاصه

کاتث نه وه ستا له هه وصو خه بات

يا ئه مرث هه ژار يا ئه يبث نه جات

شه وان و ذؤژان به تثکؤشانی

به ردی کونا کرد خنجيله کانی

ئه و به رده سه خته بوو بوو به هه وير

له ژثرچنگاصی کانياوی ژير

ئه تؤش سص مه که بؤ ژينی نا بار

تا سه رکه وتوو بی زستان و به هار

وه ر گثذاوی ( چشمه و سنگ ) محمود کیانوش

به هاری 78



بازدید (41)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: فرهنگي /ادبي / هنري /تاريخي, شعر كودك,
[ چهارشنبه 07 تير 1391 ] [ 14:46 ] [ فريد عباسي ]

تبلیغات
ورود
آخرين مطالب
سخني با دوستان

دوستان عزيز و بازديد كننده گان گرامي ميخواهم رمان تاريخي شرام را به شما معرفي كنم اميدوارم از خواندن ان لذت ببريد و نظرات خوبتان را برايم بگذاريد/من اين رمان را تقديم به تمامي تاريخ دوستان ايران و كردستان و علاقمندان به ادبيات تاريخي ايران و جهان مي كنم اميدوارم بتوانم سهم كوچكي از خدمت به تاريخ ايران و كردستان عزيز را داشته باشم

خبرنامه
با ثبت نام در خبرنامه آخرین مطالب و اتفاقات شرام را در ایمیل خود داشته باشید...
جهت ثبت نام در خبر نامه آدرس ایمیل خود را در کادر زیر بنویسید!
آمار سایت
بازديدهای امروز : 44 بازدید
بازديدهای ديروز : 2 بازدید
بازديدهای این هفته : 63 بازدید
بازدید این ماه : 149 بازدید
بازدید سال : 149 بازدید
كل بازديدها : 24,702 بازدید
كل کاربران : 3 عدد
كل مطالب : 184 عدد
كل نظرات : 24 عدد
امروز : شنبه 29 دی 1397