close
متخصص ارتودنسی

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند/ آيا بود گوشه ي چشمي به ما كنند...؟ رمات تاريخي شرام
Coded-->

شرام
رمات تاريخي شرام


تبلیغات
نظر سنجی
نظر سنجي در سايت










نظر شما ددر مورد سايت



لینک های مفید
سایر امکانات


وب سايت ختم قرآن مجيد

سه رچه مه

برنامه گلها

کد متحرک کردن عنوان وب

آپلود عکس

وبلا

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

نیت کنید و اشاره فرمایید

www.dastanak.ir www.shereno.com

ایران اسکین

Online Useriv>

TEXT جزیره قشم

امارگیر حرفه ای سایت



قدرت گرفته از: رزبلاگ
طراحی و سئو از: سئو قالب
استاد محمد حسين كيمنه اي

شرام

باقرار دادن كد لوگو ي ما در وبلاگ يا سايت خود مارا به دوستان خود بيفزائيد
اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 23:24 ] [ فريد عباسي ]

انتقام  

هواي گرم تابستان، كوههارا خشك وبي جان كرده بود ورنگ سبز تيره اي بر باغها مستولی  بود. قافله ی كوچكي به راه افتاد،آگركو در ابتداي آن قرار داشت وبا زنجيرهايي به ساير همراهانش كه پشت سرش مي رفتند، بسته شده بود ،درمیان کوههای سر به فلک کشیده ی هارمان[1] ، آتريار سوار بر اسبي سفيد بود كه يال هاي بلندی گردنش را پوشانده بود. در حالي كه تازیانه ای  دردست داشت و افسار اسب در دست ديگرش، پشت سر همه حركت مي كرد، از كنار راهي كه در حاشيه رودخانه بود به دشتی فراخ رسیدند.  آتريار دستور اطراق داد وازاسب پايين رفت، بدون اينكه با كسي حرف بزند زنجيرهاي همه را باز كرد،  وخود زير سايه درختي ، با فاصله اي نه چندان دور نشست. مردها مشغول ماهي گرفتن از رودخانه شدند. وزنها هم آتشي بر پا كردند. آگركو هم بر روی سنگي صاف وبراق كه با آب رودخانه شسته شده بود ، نشست و به آب خیره شده بود، یکی از زنها که چهره ی گندم گونی و قدی بلند داشت نزد آتریاررفت وبا او مشغول صحبت شد.بعداز چند لحظه آتریار همراه زن  بلند قد، که لباس رزم برتن وتیر وکمانی برپشت بسته بود ، دور شدند وبه محلی دور از چشم سایرین رفتند. آگركو بعد از خوردن ماهي هاي کباب شده و شرابي كه در كوزه اي سفالي از آتريار گرفته بود،  بالاي سنگي رفت ، دستهايش را بر هم زد وهمه را به سوي خود فرا خواند، همه دور او جمع شدند،  سینه اش را جلو داد وگفت: ((دوستان،همراهان، جنگ آوران دلیر من ، شماخوب می دانید که ما برای جنگ نرفته بودیم، رفتيم كه شرام وهومن رابازگردانیم، ما براي جنگ نر فته بوديم، رفته بوديم ؟ نرفته بوديم...! ،من حاكم قدرت مندي هستم، وقتي برگشتيم به همه شما انعام مي دهم، شما بايد تحت فرمان من باشيد، ما در اين جنگ شكست خورديم، اما باز هم بر مي گرديم  ، آن خائنینی که با ما نیا مد ند ، باید بدانند که در شهر ما جایی ندارند ، وهرگاه بر گردند ، محکوم به مرگ خواهند شد.))

يكي از همراهان  آگركو كه سبيل هاي بلندي داشت وچهره اش سیاه شده و موهای سیاهش را که هنوز خیس بودند،  بر شانه اش پریشان کرد.

جلو  رفت وبا عصبانيت گفت: ((هي آگركو، توديگر هيچ فرقی با ما نداری  اكنون تو نیز همچون مايي،ما تو را قبول نداريم، برادرت را ديدي...؟ کاش اندکی  انسانیت وغیرت اورا داشتی،من تو را در كوچه ها ديدم كه چون سگ ، قلاده بر گردنت انداخته بودند.اکنون هم اگر به خاطر تنها فرزندم نبود که چشم به راه من است، با تو باز نمی گشتم.دیگر هم حق نداری به ما دستور بدهی و امر و نهی بکنی دیویسنا دیگر شاه ندارد ما تو را با افتخار به شهر بر نمی گردانیم .))

آگركو،از شدت عصبانيت از بالا ی سنگ، پايين پرید،اما به روي خود نياورد،آرام مرد را ندا داد كه نزد او برود، مرد بیچاره  با دستانی لرزان،کنار اوایستاد.آگركو از پشت سرش سنگ نوك تيزي بر داشت وناگهان محكم به شكم مرد كوبيد و فشار داد واورا بر زمین انداخت. همه با فرياد وهياهو عقب رفتند.

آگركو دوباره سنگ بزرگي بر داشت وبر سر مرد كوبيد. مرد فريادي كشيد ودردم جان داد. آگركودر حالي كه از خشم موهاي ژوليده اش بر صورتش افتاده بود و چهره اش سرخ شده بود فرياد زد:((كسي حرفي دارد...؟ کسی بامن مخالف هست ..؟ زود باشید بگویید شما مرا که می شناسید ...پس بدانید که من تنها حاکم هستم و باید همه از من اطاعت کنند و گرنه همگی را می کشم .))

همه ساكت شدند وجلوي آگركو زانو زدند،بعد از مدتي آگركو از آنها دل جويي كرد. سپس دستور داد که مرد کشته شده  را به رود خانه بیندازند وهمچنین دستور داد كه به سوي آتريار که بعداز گپ با زن گند م گون وبلند قد زیر درخت خوابیده بود ، رفته واو را به درخت ببندند.آتریارلباسهاي رزم ، کلاه خود،زره وشمشيرش را بردرخت آويزان كرده بود.اورا درحال خواب به درخت بستند. آگركو هم فوري شمشير وخنجرش را قاپید و در دست  گرفت ودر ميان بهت وتعجب آتريار كه هنوز چشمانش خواب آلود بود و باورش نمي شد به سوي او رفت وگفت:(( هي مرد بهي، من مي خواستم تو را بكشم، اما تو، مرد خوبي بودي،كاش مي توانستم تو را با خود ببرم ، تو حتي در جنگ هم كسي را نكشتي،  من تو را به اين درخت مي بخشم،اگر گرگ ها تو را خوردن تقصیر من نيست. من تو را آزاد کرده ام من خودم برمی گردم و با مردمم زندگی خواهم کرد بر آنان حکومت خواهم کرد تو هم اگر توانستی و خود را آزاد کردی برو به هسون بگو که من دوباره برای پس گرفتن شرام برخواهم گشت اما اینبار با تمام نیرو ...!.))

 آگركو به سوي اسب آتريار رفت ، سوار شد و گفت: (( دنبال من بياييد. زود باشید باید شب نشده به گاو رود برسیم زود باشید بجنبید.همگی پای پیاده دنبال او راه افتادند و او آرام در ابتدای کاروان کوچک سورا بر اسب راه می رفت زنان گاهی می ایستادند چون توان زیادی برای راه رفتن نداشتند و آنان فقط یک اسپ داشتندکه اگر کو بر آن سورا بود..))

. آتريار عصباني بود،خيلي زور زد  كه بند ها را باز كند، هيچ حرفي نمي زد وازاشتباهي كه كرده بودلبانش را گاز می گرفت. نسيم خنکی ازجانب دره می وزید، وگرماي هوارا برايش قابل تحمل مي كرد،چشم به رودخانه دوخته بود كه شايد كسي  بگذرد، اما جز صداي آب رودخانه و گنجشكهايي كه گاهي بر روي درخت مي نشستند صدايي شنیده نمی شد،  كم كم هوا تاريك مي شد، صداي زوزه گرگ ها از دور شنيده مي شد ، آسمان پر ستاره و زمین در تاريكي فرومی  رفت . صداهای عجيب غريبي به گوشش مي رسيد،  گويي چندين نوع حيوان در اطرافش بودند و باهم برسر او دعوا مي كردند، قلبش به طپش افتاد ه بود .ازترس چشمانش را  هم بست   وديگر اميدي به زنده ماندن نداشت، صداي زوزه گرگها تبديل به غر غر شده بود، آنقدر به او  نزديك شده بودند كه صداي نفس هاي شان رامي شنيد، زمان برای او متوقف شده بود، لحظه ی  مصيبت باري بود،حتی جامه ای مناسب برتن نداشت ولباسهایش را آگر کو با خود برده بود.هرچه زور زد بندها باز نشدند، خودش رابراي مرگي حتمي وبي ثمر آماده كرده بود،ازترس بي هوش شد ، ديگر چيزي نمي فهميد،ومانند جسمی مرده بر درخت  خشکیده بود.

 نور خورشيد ازروزنه ي كلبه به صورتش تا بيده ، آرام درميان اشعه هاي سوزان چشمانش را باز كرد. با نا باوري چند سيلي به صورتش زد.با دلهره و تعجب اطرافش را پاييد،دركنار دستش يك شمشير ويك تير وكمان وجامه های خود را ديد با خوشحالي آنهارا برداشت و بيرون رفت،آسمان صاف بودو لکه های زیباو سفید ابر در گوشه ای درافقی دور پیدا بود، آسمان آبي دردل رودخانه جاري بود، كنار در كلبه، اسب سفيدي بسته بودند.با ديدن اسبش خوشحاليش چند برابر شد.هرچه اطراف را نگاه كرد كسي را نديد. لبخندي برلبانش شكفت راه را در پیش گرفت و به تندی از آنجا دور شد وبه دنبال كاروان آگركو شتافت ، تازيانه بر اسبش مي زد. از ميان درختان كه در اطراف رودخانه بودند، صدايي توجه اش را جلب كرد، به سوي صدا رفت. ناگهان چشمش به آگركو افتاد كه بر لب  رود خانه  بر درختي بسته شده ودر حالي كه نيمه جانی داشت ، مانند سگي كه به او غذا نداده باشند زوزه مي كشيد.

آتریار از اسب پياده شد وآرام خود را به او نزديك كرد وخنجرش را از نيام بيرون كشيد. نزديكتر رفت و موههاي كم پشت آگركو را در حالي كه سرش را پايين انداخته بود كشيد، سرش را بلند كرد وگفت:(( هي آگركو چه شده است...؟ چرا به اين روز افتاده اي   فكر مي كردي گرگ مراخواهد خورد..؟))

 آگركوآهي كشيد وبا عصبانيت زير لب گفت:(( آن زن.... ،آن زن.....!))

سپس در حالي كه آب دهنش بيرون زده  وگرد وخاك زيادي روي سر وصورتش بود، با لحن عاجزانه اي گفت:(( مرا بكش، نمی خواهم زجر بکشم زود باش مرا بکش دیگر تحمل اینهمه خواری ندارم من از دست یک عفریته زبون شدم و یارانم رفتند و مرا تنها گذاشتند..))

 سپس صدايش را بلندتر كرد وگفت: (( گفتم مرا بكش زود باش لعنتی...!))

آتريار شمشيرش را در نیام نهاد و گفت:(( تو كه مرا نكشتي، اكنون چگونه مي خواهي من تو را بكشم.

درحالي كه مشغول باز كردن بند هاي دستش بود ادامه داد : ((  من تو را آزاد مي كنم . تو می توانی بروی.تومرا به درختی بخشیدی. من هم دوباره تورا به دوست خوبم شرام  می بخشم شاید که هدایت شوی.))

ناگهان صدايي پخته ورسا از پشت سنگ بزرگي شنيد كه  گفت:((آتريار، صبر كن، بگذار آنگونه بماند، چرا شما اینقدر می بخشید...؟ چند بار باید بخشیده شود...؟))

آتریار با تعجب سرش را  بر گرداند،زن گندم گون را ديد كه با جامه اي سياه در حالي كه شمشيري در دست داشت، به سوي او می رفت. نگاهي به سر تا پاي آتريار انداخت وگفت:(( زود به ما رسیدی .اگر شب دیر رسیده بودیم ، گرگها تورا تکه پاره کرده بودند. ))

 آتريار  :((   شماجان مرا نجات دادید...؟. در حق من بزرگواري كرديد بانو ،اميد وارم بتوانم جبران كنم. ))

 آیسانا    ((   لازم به تشکر نیست تو دوست هومن هسستی  ،  برادر من .))

آتريار لبخندي زد وگفت:((  سرورم ، من نمي دانم چگونه از شما وهومن تشكر كنم. اكنون با اين مرد چه كنيم...؟

آیسانا لبخندی زد و چاقویی را که در دست داشت چند بار بر  پا پوشهای  چرمیش ساییدوگفت: ((اين نامرد پدر مرا كشته است.این سگ را به من بسپار و به ديوه زناو برو، هومن منتظر توست، اوپيشاپيش رفت تا حكومت آگركو را دردست گيردو به مردم آنجا کمک کند ..))

لطفا به ادامه مطلب برويد.

[1] - اورمان ، هارمان ، ها لما ن ] هورامان ، اورامان ، همگی نامهای شهر باستانی اوراما نند که من از همه ی آنها برای شناخت بیشتر نامها استفاده کرده ام .



ادامه مطلب
بازدید (50)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
[ چهارشنبه 28 تير 1391 ] [ 20:39 ] [ فريد عباسي ]
كوه شرام

شرام اسم كوه  بلندي است در منطقه ي نوسود پاوه كه در نقطه ي صفر مرزي با عراق قرار دارد و روستا هاي كيمنه بيدرواز و هانه گرمله در پاي آن بنا شده اند.اين كوه به قولي پايگاه شلم يا سلم بوده است وشلم ( شلام = شرام ....)يكي از فرمانروايان پاو حاكم و نماينده ي كسري يا همان خسرو پرويز در اين منطقه بوده كه شهر پاوه هم از اسم او نشات گرفته است اين كوه در زمان جنگ ايران و عراق يكي از كوه هاي مهم واستراژيكي جنگ بوده و چون مشرف بر تمام دشت حلبجه و كليه ي نقاط شهرزور بوده هم ايران و هم عراق آن را مين گزاري كرده كه هم اكنون هم از مين خالي نيست و در اين سالهاي اخير هم قرباني داده است و من اسم رمانم را از اين كوه و اسم ساير قهرمانان داستانم را از جايگاه ها و اماكن موجود در منطقه چون نلكمين /هرزلگاه/ و...گرفته ام



بازدید (67)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
[ جمعه 23 تير 1391 ] [ 15:29 ] [ فريد عباسي ]

جنگ در بایرواس

صداي طبل وکرنا از دور به گوش مي رسيد. بربلندی ها آتش روشن کرده بودند .تا مردم اطلاع یابند.خبر آوردند كه ازطرف گردنه ی تته[1] لشكري قصد حمله به بايرواس را دارد. هسون فوري سران بزرگ شهر، از جمله هومن وآتريار وسورخال وميروتمان را گرد آورد. تا به مردم خبر دهند وبچه ها و زنها رابه غارها برده وشمشیرو تیرو کمان وگرزهای تیغ دار را در بين مردم تقسيم كنند، تا از شهر محافظت نمايند، صداي شيپورها هر لحظه بلند تر مي شد . مها جمان نزدیک حصار ضلع شرقی شهر رسیده بودند.عده ای از سپاهیان هسون به سرپرستی میروتمان به مارانی که منطقه ای دور از شهر ولی امن بود .رفته بودند تا درموقع مناسب سپاه مهاجم را دور زده وبر آن یورش برند.

همه آماده بودند، كمانداران در بلندي ها، نیزه داران دور تا دور شهر را مانند زنجيري احاطه کرده بودند. زنها وبچه ها را به خانه ها ودخمه ها برده و درها را بسته بودند،هسون همراه سرداران خود به نزديك تنگانه دروازه ی خروجی قصر رفته بود. لشكرمهاجم كه بيش از هفتاد نفر زن ومرد بودند ،به حصار شهر نزديك شدند. همه روبه روي هم، زنان و مردان و سربازان با کلاه های بلند وسپر و جوشن وزره وتیرو کمان وپرچم هایی به رنگ قرمز و سیاه که عده ای پیشاپیش حمل می کردند،ایستادند.آگرکو مردي بود سفید روی با موههاي كم پشت و قامتي کوتاه ولاغر وچشمانی تیز و براق لبهایی گوشتی و ابروانی درهم کشیده و صورتی اخمو داشت ..در حالي كه شمشيري در دست گرفته بود وکلاه شاخ داری برسرداشت،از تخت روانی كه توسط سربازان حمل مي شد پایین رفت وروبه روي هسون که بالای سنگی ایستاده بود و شمشیری در دست داشت . ايستاد. آتريار وهومن بر روی پایه ی دیواری ایستاده بودند ، هسون با ديدن آگركو از دور فرياد زد: (( هوی دیویسنایی .به چه جرات به اين جا لشكر كشيده اي...؟ چگونه تا اینجا به سلامت آمده ای وای برتو ...))

آگركو، سنگي در دست گرفت وبه سوي هسون انداخت ودر حالي كه ازترس رنگش پريده بود و لبهایش می لرزید، با صدایی گرفته که نفرتی شدید در آن بود گفت:(( هوی ...به جنگ نيامده ام.!آمده ام پسرم و سربازم را با خود ببرم من کاری با تو ندارم ، پسرم را برگردان تا برگردم ... ))

هسون خنده کنان گفت: (( از كي تو به فكر پسرت افتاده اي...؟ ، دیر آمدی...! به تو اخطار می کنم که برگردی من حوصله ی جنگ ندارم .هنگام کشت وکار است .مگر شما زندگی ندارید ...؟!. ))

سپس سنگي بر داشت و به سوی آگركو انداخت و گفت :(( اگر به جنگ نيامده اي لابد مهمانی آمده ای ، اين لشکر رابهر چه آورده ای ؟ می خواهی از آنان پذیرایی کنیم ...؟ برگرد همان گونه که آمده ای، تا رسم برادری را زیر پا ننهاده وخونت را نریخته ام. ))

آگرکو که از شدت گرما وعصبانیت مدام سبوی شراب بر سر می نهاد ، بالحن تندی گفت:(( گفتم پسرم را مي خواهم با آن سرباز خائن .می دانم که به آنان پناه داده ای.چهار سال است دنبال او می گردم و اینجا او را یافتم انکار نکن.. ))

هسون شمشیرش را از نیام کشید و گفت: (( من پسرت رابه تو برنمي گردانم.او داماد من است وبیشتر به من می رسد تا به تو، هیچ چیزش به تو نرفته است. در کودکی هم خودم بزرگش کرده ام .اگر غیر از این بود، زنده نمی ماند، او اينجا نيست مي تواني بروي او را از شاهنشاه در هنگه مدان بستانی . اما سربازت، اورا می بینی....؟ خود مي داند،اگر بر مي گردد حرفي نيست.((

هومن سنگي بر داشت وبه طرف آگركو انداخت وگفت: ((هي دیویسنایی [2]، نه من ونه شرام نزد تو نخواهيم آمد، تو ديوي هستي كه روزي به درك خواهي رفت.کسی در اینجا از تو طرفداری نخواهد کرد تو به جنگ آمده ای سرورم شرام اینجا نیست و گرنه خودش جوابت را میداد.))

آگركو از شدت عصبانيت به خود مي پيچيد، دستورداد پدرهومن را که قلاده ی بردگی بر گردنش بود به آنجا آوردند، پیر مردی کوتاه قد و هراسان بود.اوراکنار دستش نشاندند. آگرکو گردن اورا گرفت و روبه هومن گفت: (( هوي خائن اين پيرمرد را مي شناسي؟، با خود آورده ام ، تا اگر برنگشتی خودت هلاکتش را ببینی،مادرت هم زندانیست.))

هومن نعره ای کشید وسپس به سوی آگرکو رفت وفریاد زد: (( ای دیو نامرد، پدر مریض حالم را چرا آورده اي، او که دوست تو بود..!))

سپس از شدت ناراحتي شمشیرش را در دست گرفت و به آگرکو حمله ورشد. آگر کو پیر مرد را با یک ضربت خنجر از پای درآورد . او نقش زمین شد وسپاه طرفین درگیر شدند . هومن كه كشته شدن پدرش را ديد به صورت جسورانه ودراوج خشم تاخت وافراد زيادي ازسپاه آگركو را كشت. لشكر آگركو با سنگ وتيركمان و نيزه وگرز و فلاخن ، با سپاه بایرواس گلاویز شدند، با فشاری که به نیروهای هسون آوردند، نزدیک حصار شهر رسیدند. زنی بلند قد و نقابدار از میان مهاجمان باعجله خود را به هومن رساند.اورا به گوشه ای برد و درحالی که ادای درگیری را درمی آوردند.باهم صحبت می کردند.هومن شمشیرش رابه سینه ی زن نزدیک کردوگفت: ((خواهر، توهم آمده ای . چرا با اینان، نترسیدی تورا بکشند...؟ ))

آیسانا درحالی که هومن را به کنا رجوی آبی نزدیک یک سنگ بزرگ رسانده بود و چشم درچشم او دوخته بود، گفت: (( نه، نمی شد، من مخارج آمدن نداشتم.آگرکواسبهای پدرم را به غارت برد،

اورا به زور آورد ومادرم را زندانی کرد، من دزدکی وارد لشکر شده ام، زود باش همرا من بیا باید ازاینجا برویم .))

آنها کم کم از میدان جنگ دور شدند. درگیری هر لحظه بیشتر می شد، عده ی زیادی از افراد کشته شدند. هسون دستورداد آگركو را زنده بگیرند، صداي جيغ زنان وكودكان به گوش می رسید وخون کشته شده گان كوچه ها،باغ هاوحصارها را رنگين كرده بود.خانه ها به آتش كشيده شده و مردم همه وارد میدان شدند و به یاری سپاه شتافتند. تمام زنهايي كه آگركو با خود آورده بود اسير شدند، ناگهان نيروي میروتمان هم از پشت حمله كرد، لشكرآگركو تارومار شد و آگركو را نيز دستگير کردند.

شب با گريه وزاري گذشت وصبح اجساد را به کوهستان بردند.. نیروهای هسون توانستند دو ارابه ، سه تخت روان، پنجاه اسب ، نود قبضه شمشیر ، هفتاد سپر وجوشن ،وصد زره به غنیمت بگیرند، ده زن و شانزده مرد هم اسیر شدند، بازماندگان تمام غنایم را بین مردم تقصیم کردند.و آذوقه ای که آگر کو آورده بود در بین فقرا تقسیم شد . خون جلوي چشم هسون راگرفته بود، دستور داد كه آگرکو را نزد او ببرند. مردم داغد یده در كوچه ها پشت سر اسیران راه میرفتند و با سنگ ومشت ولگد، آگركو وسربازانش را مي زدند وبه قصرمی بردند. آگركو را با موههاي ژولیده و صورت زخمي و خط خورده و خونين ، به کوشک رساندند، درحالی که زنجیری بر گردن اوبسته بودند به نزد هسون بردند.، با ترس و وحشت در حالی که بوی کثافت می داد وتمام صورتش پراز سرگین وکثافت کرده بودند ، با صدایی که حکایت از درمانگی و نامیدی داشت گفت:((هسون مرابكش,مرابكش، زودباش، مرابه دست اين مردم مده كه پوست ازسرم مي كنند. ))

هسون لگدي به کتفش زد وگفت: ((اهريمن پست .))

,لگدي ديگر زد وگفت : ((ديویسنایی نادان ، مگر نگفتم بر گرد...؟ توکی آدم می شوی ..؟ معشوقم را کشتی ،پدر را دق مرگ کردی،پسرت را آواره کردی ، مزداپرستان را به شامات[3] تبعید کردی ،به دروجان پیوستی ، به خود ت هم رحم نمی کنی ،من چکارت کنم ...؟ ))

سپس رو به سربازان كرد وگفت : (( من با اوکاری ندارم، او را افسار كنيد وبه دست مردم بدهيد تا پوستش را بكنند.))

آگركو فرياد مي زد والتماس مي كرد اما كارگر نبود. بر گردنش قلاده بستند ودر كوچه ها گردانند و کثافات از مد فوع گرفته تا سرگین حيوانات واز سنگ وآهن وهرچه دم دستشان می رسید بر سر او می ریختند ، چند کوچه ای بيش نرفته بود كه روشا سوار بر اسبش به سرعت خود را به اورساند، فریادزنان مردم را دوركرد وگفت: ((برويد ،دور شويد.اين عموي من است .اين پدر شرام است، مگر نمي فهميد..؟((

مردم پراكنده شدند. آگركو سرش را بلند كرد،مانند ديوانه ها مي خنديد ودرحالی که خون وکثافت از صورتش می بارید ، گفت (( آره ،عمو، من عمو هستم ،من پدر شرام,آره عمو...

روشا او را سوار اسبش كرد و همراه سربازان به منزل برد. با عصبانيت به اتاق پدر رفت وباصدای بلندی گفت : (( سرورم ، این چه کاری بود.. چرا اینگونه خودراکوچک می کنید. چرا این دیویسنایی را در کوچه ها رها کرده اید...؟ ))

هسون بلند شد وگفت: (( چه می گویی دختر...؟ ، چرا این اهریمن را باز گردانده ای...؟))

روشا: ((چرا عمويم را در كوچه ها رها كرده اي...؟ یادت رفته او کیست می خواهی تو هم مثل او باشی ..؟ ، اگر او را در جنگ مي كشتي بهتر نبود ....؟ ! ))

هسون: ((دخترم، تو به این بوزینه ازمن نزدیکتر نیستی،. مگر ندیدی که چگونه دستور قتل مردم را می داد وفریاد می زد به کسی رحم نکنند، دهها زن ومرد را كشت، من دستم را به خونش آلوده نکردم، اورا به مردم وا می گذاشتم، اکنون اورا ببر ودرکوچه ها رها کن تا داغدیده گان حقش را کف دستش بگذارند...))

روشا : (( نه، اين رسم جوانمردي نيست،او برادر توست ،پدر شرام است، به احترام شرام بايد او را ببخشي ))

روشا در حالي كه قلاده ی گردن آگركو را از گردنش باز مي كرد ،نگاهي به چشمان ريز ونافذ او انداخت وبا دست خونهايي را كه از سرش و صورتش می چكيد پاك كرد. گفت: (( اي عموي بد ، من اجازه نمي دهم تو را بكشند،آيا دشمني كافي نيست...؟ آیا کینه ونفاق بس نیست...؟ مرد باش، گر چه مي دانم تو از خوي بدت دست نمي كشي، اما چون پدر شرام هستي من تو را آزاد مي كنم... ))

سپس دستور داد كه او را به حمام ببرند ولباس نو برتن او بپو شانند. چند نفر او را بيرون بردند.وبعد از مدتي در حالي كه جراحت صورتش هنوز پيدا بود.او را برگرداندند. حجره مملو از مردمی بود که به تماشای او آمده بودند،روشا، آگركو سر درگریبان برده و بر کف زمین، روی سنگفرشها نشسته بود،هومن ، با چشمان سرخ شده واز حدقه در آمده او را نظاره مي كرد. هسون که داغ آسیب دیده گان را هنوز در دل داشت رو به آتریار وهومن کرد و گفت: ((من به دخترم احترام مي گذارم،به شرام احترام مي گذارم،از خون این دیو یسنایی مي گذرم، به شما هم توصیه می کنم که اورا ببخشید ، فقط به خاطر خوبیهایی که شرام ، پسرش داشت.اما اگر يك بار ديگر چنين رفتاري از او سر بزند برادری را به کنار می گذارم این دومین باریست که اورا می بخشم، به ايزد مهربان قسم او را خواهم كشت .اکنون اورا از جلو چشمانم دورکنید، فردا آتریار اورا با همراهانش،آنانی که می خواهند باز گردند، باز گرداند ،آنانی هم که بر نگشتند مهمان مایند ،می توانند بمانند.))


ادامه ي مطلب را فراموش نفرماييد



[1] گردنه ی مشرف به عراق یکی از گردنه های صعب العبور در منطقه است که آب و هوایی بسیار سرد دارد و زمستانها از برف پوشیده و تا اوایل خرداد برف را در خود نگه میدارد.

[2] - دیویسنا مخالف مزد یسنا پیروان کژی وناراستی ودیو صفت که مخالف آیین زردشت بودند.

[3] سوریه



ادامه مطلب
بازدید (38)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
[ دوشنبه 19 تير 1391 ] [ 18:53 ] [ فريد عباسي ]

گمشده ی محبوب

سوار، نفس زنان، به حياط كوشك رسيد.چهره ای گندم گون واندامی کشیده ولاغر داشت ، لباسي زربافت وقرمز رنگ بر تن ،کلاه خودي سياه كه در انتهاي آن رشته ای به هم بافته که از پشت سر آویزان بود بر سر داشت. سربازان او را تا حجره ی هسون همراهی كردند.هسون روي تخت خود نشسته بود. گاهگاهي از كوزه اي كه كنار دستش بود جرعه اي شراب مي نوشيد ودستي بر محاسن جوگند می نرمش می کشید.رامشگران و کنیزان در اطراف هسون ایستاده بودند و عده ای از درباریان هم در آنجا حضور داشتند. . هسون از تختش بلند شد قدری چرخید ودرحالی که دستانش را بر کمرش گرفته بود گفت: (( شنیده ام تو از دیویسنا آمده ای ..؟ بگو کارت چیست ...؟))

سرباز سرش را خم کرد ودرحالی که زیر چشمی به هسون نگاه می کرد گفت: ((آری سرورم .مدت هاست در راهم. آگرکو مرا دنبال پسرش فرستاد.من آبادی های زیادی را دنبال او گشتم اما به فکرم رسید که شاید نزد عموی خود به این دیار آمده باشد ))

هسون لحظه ای به فکر فرو رفت،روی تختش نشست وکلاه منقش به جواهراتش را از سر برگرفت وآن را به دست یکی از ملازمان خود که پشت سرش ایستاده بود داد و گفت: (( چگونه به فکرت رسید که پسر آگرکو اینجا باشد ...؟ او تورا به اینجا فرستاد...؟ او چطور جرات کرده است که در اینجا دنبال فرزندش بگردد ،آن که به دنبالش آمده ای این جا نیست .اگر هم روزی پسرش به اینجا قدم بگذارد او را هرگز به آن دیویسنایی برنخواهم گرداند تا انتقامم را از او بگیرم. .....!))

سرباز آگرکو ناراحت شد وبا بغضی که در گلویش گیر کرده بود گفت : ((سرورم من تا اورا بر نگردانم نمی توانم بر گردم، اگر سراغ ازاو دارید به من بگویید. من خود ردش را از نیسپی[1] تا همین حوالی گرفته ام ، اگربدون او برگردم آگرکو مرا خواهد کشت ، اگر خودم هم برنگردم.پدر وخواهرو مادرم کشته خواهند شد .آنان در گرو باز گشت منند......))

در این هنگام شرام با ادای احترام درباریان به کوشک هسون وارد شد.با ورود او همه، به او احترام گذاشتند، فرستاده ی آگر کوه بادیدن آن منظره با وجود آن که شرام را شناخت سکوت کرد. شرام با دیدن هومن رنگ از چهره اش پرید.آرام سرش را به سوی او چرخاند وبه او ادای احترام کرد . هومن لبخندی از روی رضایت برلبش نشست وسکوت کرد.هسون پس از شنیدن گزارش کار شرام خطاب به هومن گفت: ((ما دراین شهر پناه جویان زیادی داریم هرکس از دیاری آمده است . اگر از مرگ خود بیم داری می توانی نزد ما بمانی تو نزد ما در امان خواهی بود . ...))

شرام نگاهی به هومن انداخت و در حالیکه ملازمان راه را باز می کردند با او از کوشک بیرون رفت.هومن همراه شرام ودوستش به سوی قلعه رفتند .پس از سه سال دوری شرام از اینکه یکی از اهالی شهر خودش را دیده بود خوشحال بود. آنان بعداز احوال پرسی وگفتگو های زیاد به این نتیجه رسیدند ،که هومن هم همان جا ماندگار شود وبه عنوان پیک درخدمت هسون باشد. هومن ازبابت پدرش که آگرکو اورا درگرو باز گشت هومن گذاشته بود نگران بود.او با نگرانی وضعیت را برای شرام شرح می داد وشرام وآتریار غرق سخنان درد آور او درمورد جنایات آگرکو بودند. شرام دست هومن را گرفت وگفت: (( من كه بر نمي گردم. تو هم اين جا بمان. پدرم آدم بدي است .اما با پدر تو دوست است و هر گز قادر به کشتن او نیست آنان هر دو یک آیین دارند. او را نخواهد كشت،او تو را ترسانده است،ما در اين جا جايگاه خوبي داريم ،پس بمان تا بدانيم چه خواهد شد.))

هومن لبخندي زد وگفت: ((آري تو حقيقت را مي گويي.من می مانم . من خدمتگزار هسون باشم بهتر است تا پدرت.))

شب بود وتاريكي دست سیاهش رابر رخسار كوهستان نهاده بود ستارگان با سوسوي خود به مردم مژده ي فصلي آرام وسالي پر بركت را مي دادند وچند ماه از رفتن هومن به آنجا می گذشت.سه روز بود که از طرف پادشاه ماد

هوه خشتر ه، پیکی به بایرواس رسیده بود تا مردان بزرگ شهر ر ا جمع کرده ودانا ترین آنان را برای تعبیر خواب شاه به هنگه مدان ببرد،او قبلا در چند شهر دیگر افردی را تعین کرده بود وبایرواس آخرین شهر بود...!

هسون و هوم بر روي سكوي مشرف به ميدان شهر نشسته بودند. روشا هم در اتاق خود مشغول بافتن شالی از پشم برای شرام بود.هوم درحالی که چشمان ریزش را به باغها دوخته بود وسا یه ی کپر نصف صورتش را پوشانده بود دستی به گیسوان نرم خود که زیر کلاهی پراز سکه وجواهرات پوشیده بود وبا زنجیر نقره ای کوچک در زیر گردنش آویزان بود، کشید وگفت : (( مي داني وقت آن است كه برای روشا همسری برگزینیم...؟ او دیگر بزرگ شده است. نمی دانم آیا مایل هست یا نه...؟))

هسون دستی برسبیلهایش کشید وگفت: (( تو مادر اویی ،باید از کارش سر در بیا وری،.))

هوم : (( جشن امسال هم گذشت و روشا کسی را نیافت می گویم . اين پسر,شرام ,پسر خوبيست.))

هسون که به ستون دیوار تكيه داده بود كمي خودش راجمع كرد،و سیبی از داخل ظرف جلويش بر داشت وگفت : ((منظورت چیست...؟))

هوم: (( خوب هیچی . همینطور گفتم پسر خوبی است ....؟))

هسون :((چرا نيست.؟ اورا چون فرزند خودم دوست دارم.اما من دخترم را جز به يك شاهزاده نمي دهم .من نمی خواهم روشا بدبخت شود...))

هوم : (( شاه زاده...؟ لابد توهم شاهزاده بودي كه من دنبالت راه افتادم، ازهمه کس وهمه چیزم گذشتم خودت می دانی شرام پسر مهربان وداناییست او یک ئازا مرد[2] است اگر ازاو لایقترمی شناسی بگو

هسون :(( آخر تو شرام را نمي شناسي..))

هوم از تعجب دهانش وا مانده بود.آب دهانش را با زور فرو داد وبا واهمه اي سرشار از ترس وتردید نگاهی به صورت گوشتی و سرخ شده ی هسون کرد وگفت: ((مگر تو مي داني او كيست ...؟ ))

هسون گاز محکمی به سیب زد و گفت : (( آری می دانم،اوفرزند آن برادر دروج ودیو یسنایی خودم است . مگر می شود برادر زا ده ی خودم را که با همین دستان خودم اورا بزرگ کرده ام نشناسم. اولین روزی که اورا دیدم شناختم .امامهمان روشا بود گرچه دوست داشتم با تمام وجود بغلش کنم اما نمی شود او نمی داند من عمویش هستم شاید اگر بفهمد اینجا را ترک کند او واقعا مرد خوبی است. ))

هوم رنگش پريد وگفت: (( من میدانستم که تو واقعیت را می دانستی .))

هسون لبخندی زدو گفت : (( آری اما چیزی نگو نمی خواهم برادر زاده ام را از دست بدهم . .))

هوم: (( خوب پس چرا با ازدواجش با روشا مخالفی ..؟ .))

هسون به کوه چشم دوخت و آهی کشید و گفت : (( کاش شرام پسر خودم بود . اما نمی توانم روشا را به او بدهم اگر طینت پاکش نبود و این همه محبوب همگان نبود به خاطر خیانتی که پدرش در حق من کرد به اور مزد قسم او را می کشتم و سرش را برای آگر کوی احمق می فرستادم اما چه بگویم که او مرد دلاور و نیک رفتارو مزدایی است..؟ .))

هوم دستی بر ستون حجره گرفت و گفت : (( این چه حرفیست مرد ...؟تو خیال میکنی اگر شرام را بکشی و برای آگرکو بفرستی او ناراحت می شود ...؟ خوب است که برادر خودت است و او را خوب می شناسی . او اگر داماد ما باشد پسر ماست آنوقت آگر کو برای داشتن همچنین پسری باید از غصه بمیرد . من که دوست دارم آن دو همسر هم باشند و سال دیگر خودم برایشان جشن خواهم گرفت . تو میدانی او از پزشکی هم چیز هایی می داند..؟ من نمیدانم با این سن کم این همه علم را از کجا یاد گرفته است ...؟ ))

هسون : (( نمی دانم روشا می گفت شاگرد بغی بزرگ بوده از نزدیکان آشو زردشت اهل سفر و تحقیق است .من او را دوست دارم اما باید اول تکلیف خود را با پدرش روشن کنم بدون رضایت او نمی شود. باید او بداند که ما می خواهیم فرزندش را به دامادی خود قبول کنیم و گرنه باز بهانه به دستش می افتد که دوباره جنگ راه بیندازد ))سه سال از ورود شرام به بایرواس می گذشت و هر روز داستانی و خاطره ای میشد و در این سه سال هسون هیچگاه رو در رو به شرام نگفت که برادر زاده اش است گرچه همه میدانستند اما هرکس فکر می کرد دیگری نمیداند . آنروز نزدیک ظهر بود که مردم زیادی در جایگاه سخنرانیها ایستاده بودند و منتظر سخنرانی شرام بودند ....! ))

شرام : ((.من شرام پسر آگركو از قوم مانای ، سه سال مهمان شما بودم، من از ديوان گريختم,از اهريمن گريختم.در شهر ما جز غضب ونفرين و خشم وسياهي چيزي نبود.من از آن گريختم تا به روشني وآشا بپيوندم و اين جا را يافتم.سه سال باکامرانی درمیان شما بودم،در میان این مردم خوب و مهمانواز بودم زیر سایه ی حاکمی مومن و با ایمان و صبور و خوش اخلاق که محبت او زبانزد خاص و عام است و شما مردم خوب مرا دراین سه سال بزرگوار ساختید چون شما بزرگوار بودید . شما لایق بهترین ها هستید و من هر گز شما را فراموش نخواهم کرد و یک روز به نزد شما برخواهم گشت .اين جشن من است ومن به اين درجه نايل آمدم و جایگاه خود را يافتم . اما پادشاه مملكت مرا به نزد خود فرا خوانده است. پیک او این جاست ومن باید به هنگه مدان بروم .می دانید که لیدیا ییها چند سالیست با ما درجنگند وپادشاه این افتخار رابه من داده اند که در سپاهش باشم وهمچنین به یاری آهوره مزدا بتوانم خواب ایشان را تعبیر نمایم .. من با دمیدن خورشيد برای این مهم به مدت نا معلومی خواهم رفت . شما باز ماندگان قوم لولو ومتحدان هوری و سوباری و مانا وگوتی ، مردمی شجاع ودلیرهستید که شاهان ماد به شما افتخار می کنند. دست در دست هم دهید آهوره مزداخدای خدایان وخداوند هستی بخش بی مانند وتوانا با شماخواهد بود,سرورم هسون را ياري دهيد تا او نيزشما را ياري دهد.باشد که دنیای زیبایمان آهنگ مهر ودوستی گیرد وآهورا مزدا شمارا دست گیر باشد . به هسون این پادشاه رئوف و مهربان خدمت کنید به فرامینش گوش دهید و به فرمان شاهان بزرگ گوش دهید ای مردم زردشت همواره انسانهای مهربان و دلرحم چون هوم را ستوده است من به این بانوی گرامی افتخار می کنم شما باید او را هم محترم بشمارید اگر در این مدت من به شما خدمتی کردم برای این بوده است که هوم راهنما و راهبر من بوده است او را بزرگ بشمارید که از مومنان زردشت است او مادری فداکار است و من به شما توصیه میکنم که در چمنزارها و کوهها که او به مراقبت از حیوانات میرود او را نگهبانی کنید . او مادر روشا است و من از همه ی سرداران بزرگ می خواهم که از این شهر محافظت کنند او رمزد یاور همگی شما باد ..))

قسمت بعد در ادامه ي مطلب


[1] - نام باستانی کوههای شاهو از کوههای بلند زاگرس به گفته ی مورخان این کوه در دوران قبل از تاریخ آتشفشان بوده که بعد ا آرام شده است .دراین کوه بلند گاهی سالها برف می ماند ودارای چاههای عمیقی است که عمق آنان به یک کیلو متر می رسد .

[2] - مرد زرنگ ودلیر



ادامه مطلب
بازدید (52)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: فرهنگي /ادبي / هنري /تاريخي, رمات تاريخي شرام,
[ جمعه 16 تير 1391 ] [ 23:10 ] [ فريد عباسي ]

 

زه ره وه

هوم زنی کوتاه قد و ریز نقش بود در چهره اش غمی پنهان بود و همیشه آرام و ساکت و کم حرف بود ..او زماني كه از دست مهاجمان آشور با هسون متواري شده بود از سنگي در كوههاي زه ره وه ی باو[1] لیزخورده و از بلندی افتاده بود. به نظر حواس خود را از دست داده بود . به همین خاطر همگان به چشم زنی دیوانه به او می نگریستند..او به کسی کاری نداشت و همیشه با چند تا بزغاله و گوسفند در حوالی شهر مشغول گردش بود...! وبه حیوانات کوچک وزیبا علاقه ی خاصی داشت، بيشتر با آنان حرف مي زد او به همه جا مي رفت، ، هيچ كس از سخنان او حتي اگر دشنام هم مي داد رنجشی به دل نمی گرفت. همه او را دوست داشتند حتي كساني كه با هسون رابطه ی خوبي نداشتند واو نزد همه عزیز بود ورقبای هسون هم او را به منزل خود دعوت می کردند ....!. همیشه با کنایه حرف میزد و انگار رازی در حرفهایش بود که نمی خواست کسی ان را بداند. درحالی که مردم همگی مشغول جشن وشادمانی بودند، او دور از چشم همه در آن طرف شهر همراه چند بزغاله روی سنگی نشسته بود وبا موهای به هم بافته و کلاه کوچکی که روی فرقش بود و از آن چند مروارید و سنگهای قیمتی آویزان بودند وچشمانی معصوم به هیاهوی شهر گوش سپرده بود، او کمتر به شهر باز می گشت، حضور درشلوغی را دوست نداشت ،. يك روز نزديك غروب كه بزغاله هايش را به خانه مي برد ، با آتريار كه از کوشک هسون برگشته بود رو به رو شد.آتریار به هوم اداي احترام كرد، هوم ، نگاهي به آتریارانداخت وگفت)) : ببینم تو کاهن جدید هستی... ؟))

آتريار سرش را پایین انداخت و با شرم و حیایی که همیشه در چهره اش نمایان بود گفت: (( من غلام شما هستم، بانو، بفرما امری هست؟ درخدمتم. ))

هوم خنده كنان به او نزديك شد وگفت : (( تو کاهن هستی ...؟))

آتريار کمی به صورت معصوم وبی آلایش هوم خیره شد وگفت: (( نه سرورم، من چاکر شمایم . اکنون به امر همایونی هسون بغ دربارم و کارهای کاهن قبلی را انجام میدهم البته مدرک مغی را از هارمان دریافت کرده ام اما خوب قسمت نشده بود اکنون شد و ما در خدمت پادشاهیم ..))

هوم با عصبانيت عصایش را برکلاه برنجی و زربافت آتريار کوبید وگفت : ((مگر کاهن مغ می شود تو کجا درس مغان خوانده ای ...؟))

آتريار: (( سرورم ، من در هارمان بوده ام مگر به یاد نداری با سرداران هوری به هسون پیوستیم...؟

هوم خندید وگفت: (( چرا به یاد دارم .تو هم مانند آریسون دروغ گو هستي....؟ نکند هستی ...؟ ))

آتريار: ((نه بانو من چرا باید دروغ بگویم من دروغ بگویم دیگرچه انتظاری از دیگران هست ))

هوم: ((می دانی حقیقت چیست...؟))

آتریار: (( بانوی من .حقیقت آن است که تو میدانی . تو تنها زنی هستی که میدانی چکار می کنی...!من همیشه احترام خاصی برایتان قایل بودم و همیشه تو را تحسین کرده ام ))

هوم به دقت به سخنان او گوش می داد ،رنگش پرید ولی فوری بحث را تغیر داد وبزغاله هایش را که در کنارش بودند با چوبدستیش راند و روبه آنان کرد و گفت: ((هی بزغاله ها ، خوب گوش کنید، آن مرد شریف حرفای خوب میزند ،او می داند که من می خواهم روزی شمارا از آزار مردمان رها سازم. و دیگر کسی یارای آن نیست به شما آسیبی برساند.))

آنگاه رو به آتریار کرد وگفت : (( تو نمی خواهی زن بگیری ...؟ زود ازدواج کن ، اهریمن در کمین است.اگر تو هم زن نگيري مانند كاهن قبلي مي شوي .))

آتريار لبخندی زد وبه حالتی مزاح گونه گفت: (( چگونه بايد زن بگيرم ....؟من کسی را در نظر ندارم تازه یک مغ هستم .اجازه ازدواج ندارم بانو مگر اینکه از معبد اجازه بگیرم . ))

هوم: (( پسرم اینجا این حرفها به درد نمی خورد تو میدانی که زنان و دختران اینجا همه بی شوهر مانده اند تو نگیری و دیگران هم نگیرند پس کی این زبان بسته ها را بگیرد...! کسی را در نظر ندارم یعنی چی ..؟ ببین آنها تو را در نظر دارند. اینجا تنها چیزی که فراوان است زن است .

اما ... بز غاله داري... ؟))

آتريار: (( نه ندارم. ))

هوم: (( گاو داري...؟))

آتريار: (( نه ندارم بانوی من. ))

هوم سری تکان داد وگفت: (( برو برای خودت گاو و گوسفند بخر آنها را زیاد کن بگذار حیوانات در زمین زیاد باشند که بهترین نعمت در دنیا همین حیوانات هستند . ))

سپس عصايش را بر شانه آتريار کوبید، راه را باز کرد، هنگامی که می خواست دور شود،خنديد وگفت: (( پسر نگران نشو، برو وبه هسون خدمت كن. تو بغ خوب و شریفی هستی برو به سلامت))

آترياربا تعجب نگاهي به هوم انداخت وبه سوي كه وينه[2] رفت . سه روز بعد کاروانی در راه کوهستانی بلند درراه بود دوقراول شرام و روشا و هوم در حالیکه برفها را در میان راه بارک کوهستان می بریدند آرام به سوی زه ره وه در حرکت بودند. ،نفس هايشان غبار آلوده بود. مدتي درسكوت كوهستان راه پيمودند بعدازگذشتن ازچند گردنه به دشت كوچك باو[3] رسيدند،دشت هنوز سفيد پوش بود كه آنان وارد راهي باريك درميان كوهها شدند .. صداي ريزش بهمني كوچك آنان را متوجه دره كرد ، شرام ناگهان درکنار رودخانه چشمش به آهویی كوچك افتاد بدون اراده تيري به سويش انداخت،آهو برزمين افتاد،همراهان شرام باشوق وذوق به سويش رفتند وآهو را ازآب گرفتند،دريك چشم به هم زدن پوستش را كندند وآتشي براي کباب فراهم كردند .

عباهای خود را برروي سنگهايي كه هنوز برف رویشان كاملا''آب نشده بود، انداختند، هوم در گوشه اي روي سنگي نشسته بود بلند شد و با عصبا نيت به سويشان رفت. فریاد زد )) :این کار شوم است,شما به حيوانات رحم نمي كنيد،دراین فصل زیبا که همه برای رسیدن بهار آماده می شوند شما به این آهوی قشنگ رحم نمی کنید ايزد به شما رحم نمي كند، من شما را نفرین می کنم.چرا اون زبان بسته را کشتید مگر شما انسان نیستید دوست دارید کسی شما را بکشد ..؟ دوست دارید کسی شما را از خانواده یتان جدا سازد)) و درحالیکه گریه سر داد گفت: (( شما انسانهای بدی هستید بگذار ید همه بمیرند ، کسی به حیوانات رحم نکند به طبیعت رحم نکند به انسانها هم رحم نمی کندبه خودش هم رحم نمی کند هی شرام تو چرا این آهو را کشتی من از دست تو عصبانیم دیگر این کار را نکن و گرنه نفرین طبیعت دامنت را می گیرد ...! ))

شرام هم ناراحت بود،سربازان وملازمان هم هر کدام در گوشه ای لم داده بودند. روشا مشغول فوت کردن به آتش بود و حرفهای مادرش راجدی نمی گرفت. بعدازچند لحظه کبابی آماده شد وبجز هوم همه به خوردن مشغول شدند،شرام در حالي كه تكه اي از گوشت را در دست گرفته بود. و آن را به دهان می برد،گفت: (( من علکی تير انداختم، نمي دانستم او را می زنم باور کنید سرورم من نمی دانستم اینقدر ناراحت می شوید البته همراهانمان هم گرسنه بودند اور مزد حیوانات را برای استفاده ی ماساخته است خوب ما او را نگشیم خرس و گرگ می کشد یعنی ما به اندازه ی یگ گرگ در طبیعت حق نداریم ...! ؟ ))

هوم بر اسبش سوار شد رو به شرم کرد و گفت : (( ببین پسر ما هم حق داریم اما هر شکاری فصل خودش را دارد اکنون رو به بهار می رویم و کشتن حیوانات در این فصل خوب نیست ، يكي از ملازمان در حالي كه سوار اسبش مي شد. با تعجب گفت: ((ما بايد درمان شويم يا هوم...؟))

به دنبال او همگي سوار شدند باقیمانده لاشه را گذاشتند ورفتند. نزديك غروب آسمان خونین بودو خورشید کم کم از دامن آسمان رخت بر می بست كه سواران به دژي بر بالاي كوهي بلند رسيدند، هر چه بالاتر مي رفتند.برف ها متراكم تر بودند .راهي از ميان سنگ ها ايجادشده بود. به ابتدای راه نرسيده بودند،ناگهان اسب ها شيهه كشان ايستادند، چند حيوان خاكستري رنگ راه را بر آنان بستند,اسبها شيهه كشان رم کردند،و هیاهویی در میان کاروان کوچک آنمان برخواست ...

شرام فرياد زد: (( برويد عقب،گرگ،....تیروکمانهایتان را در آورید، زود....))

همگي با عجله به داخل دشت كوچكی که در پای کوه بود برگشتند ولي گرگ ها دست بردار نبودند وبه اسبها حمله مي كردند،واسبها هم به شدت با آنان برخورد کرده و عده ی زیادی را فراری دادند.روشا و هوم ما بين سربازان بودند، كه با تير وكمان وشمشيربر سر و کله آنها می زدند، وحشت آنان را فرا گرفته بود،هوم با صدای بلند می خندید وآنها را به تمسخر گرفته بود،برفها رنگين شدند ودر ميان كشمكش آنها و گرگها . يكي از اسبها بر روی برفها لیز خورد و بر زمين افتاد و یکی از سر بازان به زیر دست و پای گرگها افتاد و اسبش فوری از آنجا گریخت .. هوم وروشا جيغ مي كشيدند . همه هراسان بودندو با رعب ووحشت از آنجا گریختند، هر لحظه گرگ ها بیشتر و بیشتر میشدند و اسبها یارای آنان نبودند .شرام وهمراهانش به خاطر زیادی گرگها نتوانستند کاری برای سرباز بیچاره بکنند. سرباز بر زمین افتاده را رها کرده و به سرعت حركت كردند. دلشان پراز اندوه ازدست دادن آن جوان بود كه نتوانستند برايش كاري انجام دهند. در حالي كه از لابه لای درختان سفید پوش می گذ شتند ،گاه گاهي از دور به محل حادثه نگاه مي كردند،واشک از چشم همه جاری بود.هوای سرد کوهستان صورت آنها را سرخ كرده بود. نزدیک ستون های حصار آتشگاه زه ره وه [4] رسیدند،دروازه اش باز شد، مردی خوش سيما باهیکلی تنو مند وچشمانی درخشنده وسیاه به استقبال آنها رفت، بعد از احوال پرسي به حجره ی کوچکی وارد شدند ،.میزبان بلند قد که موههای نرمی داشت وسبیلهای کلفتش را از کنار گوشهایش به موهای سرش گره زده بود...! خود را به مهمانان معرفی کرد.باوجود هیبت واندام درشت، خیلی مهربان وخوش برخورد بود، نامش پوش بود وبا دخترش به نام پور، همراه چند نفر دیگر در آنجا به مهمان داری وکلید داری قلعه مشغول بودند.

پور دختر كوچكش پوست سیاهی را بر خود کشیده بود و با موهاي ژوليده وصورت عرق كرده در كنار بخاري خوابيده بود.

چند نفر دیگر از خدمه ی قلعه بیرون قلعه مشغول انجام کارهای قلعه ی کوهستانی وآتشکده ی کوچکی بودند که بالای کوه قرار داشت..پوش مقداري آش شلغم و وچند قرص نان ذ رت همراه كمي گوشت سرخ شده جلوي آنها گذاشت و گفت :(( سروران من، ببخشيد كه تنها بودم، و كارگرهايم براي جشن عروسي يكي از فاميل به باو رفته اند.))

پوش موهاي سیاهش را كنار زد صورتش برق می زد وروی گونه ی راستش جای زخمی کهنه هویدا بود. نزديك بخاري كنار دست شرام نشست،و در مورد دخترش كه بر اثر ترس از يك سرباز خونين كه نا گهان با زخم هاي فراوان به منزلشان آمده بودو زبانش لکنت پیدا کرده بود ،حرف می زد. انگار هرکس که به آن جا می رفت ماجرا را برایش شرح می داد.همه به حرفهاي پوش گوش سپرده بودند، اما خیالشان درجای دیگری بود. پوش سینه اش را صاف کرد وگفت: ((يك سال پيش سربازي زخمي خود را به اين جا رساند، پوررفت درراباز كند باديدن سرباز مدتی زبانش بند آمد واکنون به خوبی نمی تواند صحبت کند وحواس خود را هم ازدست داده وکسی را نمی شناسد.به چند طبیب مراجعه کرده ام اما درمانی نیافتم ))

روشا كه در كنار دخترك نشسته بود، دستی به موهايش كشيد، و در حالیکه چشمانش هنوز پزاز اشک بود به شرام نگاهی انداخت .شرام هم که آن طرفش بود وکلاه نمدیش راازسر بر می داشت گفت: ((ما به جهت امر دیگری آمده بودیم، اما دچار مصیبتی شدیم ویکی از یاران خود را ازدست دادیم اینجا گرگ ها خیلی زیادند ما به دام دسته ی گرگ ها گرفتار شدیم اسبهایمان هم توان مقابله با آنان را نداشتند...))



[1] - روستایی در کردستان از توابع سر وابا د که اکنون به آن بهرام آبا د می گویند.این کوه انتهای کوههای کوسالان است .که از ژریزه یکی از روستاهای نزدیک سنندج است آغاز می گردد.

[2] - روستای کیمنه که در نزدیکی بی در واز و هم مرز با بیاره ی عراق است وقلعه ای بالای روستا بوده که از بین رفته وروستا هم در جنگ ایران وعراق ویران شد وزادگاه نویسنده هم هست....

[3] بهرام آباد کنونی از توابع سرواباد

[4] - کوهی از کوههای بلند کوسالان که از طوابع سرواباد وبهرام آباد به آن تکیه داده وهمچنین روستای بندول در بالای کوه است وجایی دیدنی وتفکر بر انگیز است که سرراه رودخانه ی مریوان وسیروان یا دیاله است ودارای صخره های مرتفع ودره ای عمیق میباشد.



ادامه مطلب
بازدید (55)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
[ دوشنبه 12 تير 1391 ] [ 20:27 ] [ فريد عباسي ]

l00955740389.jpg

بازدید (53)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
[ دوشنبه 12 تير 1391 ] [ 13:41 ] [ فريد عباسي ]

4

سپندار مزگان[1]

 

هوا صاف وآفتابي بود، ، باران بند آمده بود، اما همه جا پوشیده از برف بود. مردم در تكاپو وهياهو بودند در گوشه وكنار ميدان شهر ، آتشدان ساخته وديگ های بزرگي روي آن گذاشته بودند.بچه ها باهياهوی خود رنگی تازه به شهرداده بودند.بربلندي ها آتش افروخته بودند. دختران وپسران با شنيدن صداي کرنا ها با لبا س هاي رنگين ونو همراه والدينشان به ميدان شهر رفتند. دختران نقاب بر چهره داشتند وپسران هم كلاهي نمدي بر سرگذاشته بودند. سربازان دور تا دور ميدان ايستاده بودند، ونقاره زنها با سازو برگشان در گوشه اي ايستاده بودند .جايگاهي هم براي حاكم شهر و نزديكانش در نظر گرفته شده بود. بعد از خواندن آوازهايي زيبا وهوره، سياه جامگان[2] به ميدان آمدند،سپس فردي با صداي خوش گاتها[3] را خواند وهمراه كف زدن وجيغ زدن زنان وكودكان، دختران نقابهاي شان را بر داشتند.پسران جوان، در صفوفی منظم ایستاده بودند تا دختران آنها را انتخاب نمایند.

وکسانی که قبلا باهم به توافق رسیده بودند ،آن روز معشوقه های خود را برای اولین بار می دیدند...!، مردان و زنان رو به روی هم ایستاده بودند و هر مردی با بسته ای که پشت سرش پنهان کرده بود رو به روی همسر خود ایستاده بود با شنیدن بوق مخصوص همه ی مردان بسته های خود را به همسران خود اهدا کردند و همدیگر را بوسیدند. و شادمانی و فریاد تمام شهر را در بر گرفته بود .. در این میان هسون اولین فرد شهر اولین هدیه را که مانند هر سال دیگر یک گوسفند بود ...! به همسر خود ، هوم داد و همه برای آنان هو را کشیدند و دست تکان دادند مردان دیگر به زنانشان هدیه دادند و با فریاد دختران زیادی که روی بامها ایستاده بودند طبل زنها به وسط میدان رفتند و پایکوبی شروع شد . روشا وشرام روي بام حجره اي مشرف بر ميدان نظاره گر بزم مردم بودند، و به صداي پاي كوبي وهياهو گوش مي دادند. شرام که لباس مرصع و زربافتی برتن داشت وروی آن کمربندی با سه گره بسته بود وکلاه پشمی قهوهای رنگی که روشا برایش بافته بود بر سر نهاده بود .دستی بر ریش سیاه خود کشید وگفت: (( چه رسم قشنگيست ،اين به چه معناست...؟ ))

روشا: (( این همان جشنیست که پا ر سال گفتم.. این جشن عشاق است اسپند مزگان مگر شما چنین جشنی ندارید...؟ در اين روز دختران وپسران براي اولين بار همديگر را مي بينند وهركس را پسند يد ند، با او مي رقصند.

بعداز سه روزهمراه والدين ودوستانشان به معبد مهر در کوه هرات[4]بعد به معبد آنا هیتا در کینجاور[5] می روند، و بعد از آنکه بر گشتند .با هدايايي به منزل دختر مي روند وآن هنگام آن دو عاشق به هم مي رسند وزندگي خود را با هدايايي از طرف والدين همديگر آغار مي كنند.))

شرام لبخندي زد وگفت: (( نه ما این چنین رسمی نداریم ، در شهر ما کسی حق ندارد عاشق شود ...! و هر کس عاشق شود او را به حبس میبرند . آنجا همه چیز باید با نظارت حاکم باشد و هر کس بخواهد زن بگیرد باید ابتدا از آگر کوه اجازه بگیرد و اگر دختر به دل اگر کو نشست او آن دختر را برای خود نگه میدارد و اگر برای خودش مناسب نبود اجازه میدهد که با ان پسر ازدواج کند خیلی از جوانها بر سر این موضوع خودکشی کرده اند .اما اینجا همه چیز قشنگ . همه چیز آنگونه است که باید باشد کاش پدر من هم یک خصلتی مثل پدر تو داشت . بیا ماهم برویم ، من آرزو دارم که درچنین مراسمی با تو ازدواج نمایم ...؟))

روشا آهي كشيد و گفت : ((کاش می شد، بدا به حال آن روز پدرم بفهمد تو فرزند آگرکو هستی .من از آن روز می ترسم ،افسوس که نمی شود از من خواستگاري كني چون بايد پدرت را به اين جا بياوري. ولی میدانی که چه می شود....!))

شرام آهي كشيد، دستش را روي نرده چوبي حصار بالکن قصر نهاد، بلند شد وگفت:(( کاش می دانستم چرا اینگونه است ... توکه چیزی به من نمی گویی .....!مگر پدر من با پدر تو خصومتی دارد ...؟

روشا لبخندی زد و گفت (( بعدا خودت خواهی فهمید اکنون بهتر است ندانی تا بعد ...!))

سپس گوشه ی نقابش را بالا کشید تا شرام صورت اورا ببیند وآهسته ادامه داد: (( اما من همسر تو هستم.در دل من كسي جز تو نیست،تمام تاریکی ها، توان بیرون راندن عشق نورانی تورا از دل من ندارند.و تا ابد هم اگر نشود من به پایت می نشینم تا بشود من دوست دارم تو همسر من و پادشاه بعدی بایرواس باشی چون من ملکه هستم و من هم پادشاهیم را به تو میدهم حوصله حکومت ندارم من فقط می خواهم در کنارت باشم ...))

سپس بلند شد وگفت : (( من بیش از این مجال ماندن ندارم، باید بروم.مرا ببخش از اینکه تورا تنها می گذارم، ما باید احتیاط کنیم،.))

شرام: ((آری برويم، وقت ناهاراست.باید به جشن برسیم، من هم چون تو مجال زیادی ندارم،.))

بعد از صرف غذا،همه به خانه هايشان برگشتند و عاشقان براي مراسم دعا وقسم زندگي به معبد ناهید، رهسپار شدند تا ضمن قربانی دادن، مراسم وصلت را در کنار خدایان خود انجام دهند. بعد از سه روز آنان همراه قافله ای رهسپار شهر کیژاور[6] که محل معبد آنا هیتا بود شدند.

هوا خنک ودل انگیز بود. بوی گیاه تازه روییده مشام را نوازش می کرد.آب ازناودان ها مي چكيد،پرندگان مژده بهاررابه مردم مي دادند ،.روشا درکنار پدرش روی بام کوشک ایستاده بود، گاه گاهی چشمانش را می بست وخود را با شرام درمیان انبوه جمعیت می دید که با دعا ونیایش جهت اجرای پیوند ازدواج ودادن قربانی ونوشیدن هوم مقدس به معبد می رود،آنگاه رو به پدر ش کرد، که با حسرت به جمعیت چشم دوخته وگاهی آهی می کشید گفت: ((سرورم،می دانم نگران آینده ی من هستید من دوست ندارم شما را تنها بگذارم ،می دانم ازدستم دلخور شدید ،که با آن جوان بهستانی ازدواج نکردم. من هم چون مادرم و زنهای دیگر فامیل ، دوست دارم همسرم را خود انتخاب نمایم.))

هسون که درآن موقع لباسهاي رسميش را برتن نداشت لبخندي زد وگفت: (( دخترم، مگر من سخني جز به ميل تو گفته ام...؟ زندگي بدون عشق به سراي بدون فرش مي ماند، اما اگر آن را ازهوا وهوسهای زود گذر جدا نكني به تو لطمه می زند. این رسم خوبی است اماهمیشه این نیست ،چه افرادی که در همین جشنها به هم رسیده اند ولی بعد از هم جدا شده اند .دخترم ، من که جز تو کسی را ندارم بهترین ها را برای تو از اور مزد می خواهم ،))

روشا لبخندي زد وسکوت کرد وبه کوهستان خیره شد .هسون که همچنان به قافله خیره شده بود وبا ریشش ورمی رفت نگاهی به روشا انداخت وگفت: (( دخترم من ومادرت در بد موقعی با هم ازدواج کردیم.آن زمان آشورها حملات خود را به این منطقه آغاز کرده بودند.ومن درگیر جنگ فامیلی با عمویت بودم .او ظلم بزرگی به من کرد .پدرمان که از طایفه ی هوری بود از دست رفتا رهای بد او دق مرگ شد . مادربزرگت هم قبل از پدرمرد .من سرپرستی آگرکو و خواهرم را بر عهده داشتم .اما بعداز قتل نامزدم بوسیله ی آگر کو ، من آواره شدم ودیگر خواهرم ذیلان را هم ندیدم تا زمانی که ازدواج کرد .من مرارتهای زیادی کشیدم .آگرکو هفت سال از من کوچکتر بود .ولی شرور وبی نظم بود .نمی دانم به کی رفته بود .من اورا بزرگ کردم گرچه خودم هم کوچک بودم اما همواره در فکر او بودم به اوتیر اندازی یاد دادم ماهی گیری یاد دادم ..سوار کاری یاد دادم .

قبل از خودم زنی را به همسریش برگزیدم .ازاو دختری داشت که او و مادرش را کشت...! چون پسر می خواست، زن دیگری از تیره ی ماننا که هم تبار خودمان بودند، گرفت ، از آن زن پسری دارد که او را از کودکی تا حال ندیده ام . من نا مزدی داشتم .خیلی دوستش داشتم بعداز دومین زن او می خواستم ازدواج کنم . اما او دل بسته ی نامزد من شد .ولی نامزدم به او تن در نداد واو هم ناجوانمردانه او را به دار آویخته بود وبعد اورا به فساد کشیده بود. او هر زن زیبایی را با نیرنگ به چنگ می اورد ووقتی از طرف کاهنان به مقام رسید حجره اش را پراز زنان زیبا کرد او خیلی هوس باز بود اکنون نمیدانم چگونه است .

من این راز را به مردم نگفتم اما از او دور شدم ولی او دست بردار نبود وچند باربرمن شورید وبا من جنگ کرد، جواب تمام خوبیهای مرا آنگونه داد.. او مرد بی رحم وناجوانمردیست. . بدان چه کسی را انتخاب می کنی البته تا من زنده ام نمی گذارم آسیبی به تو برسد .))

روشا باتعجب دستش را گرفت وگفت : (( تو بعداز آن پسر آگر کو را دیده ای ....؟ ))

هسون لبخندی زد وگفت : (( دخترم ، من اورا در کودکی دیدم . خیلی کوچک و زیبا بود صورتش گرد بود اصلا به آگر کو شباهت نداشت به مادرش رفته بود .اکنون باید مرد بزرگی شده باشد امیدوارم به پدرش نرفته باشد ..روشا لبخندی زد.هسون دستی بر موهای روشا کشید و به کوهستان خیره شد.



[1] سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند. مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از والنتاین فرنگی! این روز “سپندار مذگان” یااسفندار مذگان” نام داشته است. فلسفه بزرگ داشتن این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اولروز اهورا مزدا”، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی “بهترین راستی و پاکی” که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی “شاهی و فرمانروایی آرمانی” که خاص خداوند است و روز پنجم “سپندار مذبوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد.

[2] ---سیا جا مه گان افردی بودند که لباسهای سیاهی پوشیده ودر مر اسم عزداری آوازهایی که امروزه دررومنطقه ی اورامان سیا چمانه می گویند، می خواندند که به مرور زمان به سیاه چمانه یعنی چشمان سیاه تغیر معنی داده وهمچنین در اشعار آن هم تغیراتی قابل توجه بوجود آمده است .قبلا تنها زنان سیاه چمانه می خواندند اما با حاکمیت مرد سالاری، مردان این وظیفه را بر عهده گرفته اند. که اکنون مشهور ترین خوانندگان آن عثمان کیمنه ای ومحمد حسین وشفیع کیمنه ای می باشند که عثمان از آثار بیشتر ومتنوع تری برخوردار ست ، ومشهور است که عثمان کیمنه ای بدون وضو سیا ه چه ما نه نمی خواند.!

[3] -- قدیمی ترین بخش اوستا کتاب دینی زردشتیان

[4] --هرات یا هیات محل فراخی در بلندی کوه تته ی اورامان است که به قولی جایگاه مهر پرستی بوده است.

[5] --- کنگاور .از شهرهای کرمانشاه که معبد بزرگ مهر اناهیتا آنجاست.

[6] کنگاور که از قدیم معابد انا هیتا ومهر در آنجا بوده ودر دوران اشکانی وساسانی به اوج درخشش خود رسید .



بازدید (46)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
[ شنبه 10 تير 1391 ] [ 15:1 ] [ فريد عباسي ]

 

3

بغ جدید.

 

هانا دختر بزرگ نلکمین یکی از سرداران و اعضای شورای ژیرلای[1] شهر بود که بر اثر بد رفتاری نا مادریش از خانه فرار کرده بود و پس از مدتها جستجو او را در زیر سنگ بزرگی داخل رودخانه یافتند که بدنش را آب و سنگهای روان تکه تکه کرده بودند...! . از او تنها روسری قرمزی باقی ماند که نلکمین آن را به شرام داد تا به یاد او نگهدارد.و خودش بعداز مردن هانا از اندوه زیاد دخترش توان ماندن در بایرواس را نداشت از زنش جداشد و همراه دختر شیر خوارش به ها لمان رفت. در همان زمان شبی هسون خوابی دید که ازآن برآشفت ،او به خود می پیچید و ترس اورا فرا گرفته بود. او خواب ديده بود كه چشمانش را از حدقه در آورده ,پوست سرش رابرسنگي نهاده وخانه اش رابه آتش كشيده اند. شرام را احضار کرد تا با اومشورت نماید وشرام هم فردی را به او به عنوان خوابگذار معرفی کرد وقرار ملاقات با او رانهاد. یکی از شبهای سرد زمستان بود. شرام با آتریار درمورد کار جدیدی که برایش در نظر داشت صحبت می کرد.

شرام : (( دوست من ، تو با این درد کمری که داری دیگر قادر به ادامه ی کار درقلعه نیستی .با توجه به شناختی که از تو دارم می توانی جای آریسون کاهن را بگیری ، او چیزی از ستاره شناسی وعلم افلاک وخواص ماده نمی دانست،تنها لفاظ خوبی بود . روشا می گفت بعد از حمله ی کیمریان به اینجا آمد وخود را کاهن معرفی کردو با دوز و کلک خود را در دل هسون جا کرد . ..، کاهن باید علوم غریبه بداند به ستاره شناسی و رابطه ی آنان آگاه باشد، او که حرفی برای گفتن در این امور نداشت وتنها عوام فریبی می کرد ، اما تو که تا حدودی به آن مسایل آشنایی، وبه قول خودت درهارمان با مردان بزرگی بوده ای، از آن استفاده کن .من آنشب که ماجرای هانا را پیش بینی کردی ابتدا جدی نگرفتم اما دیدیم که بعد از چند روز به وقوع پیوست . پس به خودت ایمان داشته باش من هم به تو کمک می کنم ...! .))

آتريار که از درد کمر رنج می برد وسالها با آن ساخته بود ،آهي كشيد و گفت: (( سرورم شرمنده ام نکن خوب من با نلکمین بودم و با توجه به شناختی که از خانواده اش داشتم این حرف را زدم چون یکبار دیگر هم هانا دست به خود کشی زده بود . ، تمام شهر می دانند که آریسون یک دروغگو بود،اما هسون اورا دو ست داشت، اکنون هر چه تو بگويي من انجام خواهم داد. من همین کارم را هم مدیون توهستم..))

کوشک خلوت بود.هسون با دلهره ی عجيبي قدم مي زد، شرام وآتريار وارد شدند، با دیدن شرام ذوق زده گشت وازجای خود بلند شد .درحالی که سبوی شراب در دست گرفته بود ، به سوی شرام رفت وگفت : (( هی فرزندم خوب شد آمدي، مشکلی پیش آمده است داشتم دنبالت می فرستادم .!))

شرام: (( سرورم بازهم اتفاقی افتاده است؟ دوباره چه خوابی ديديد...؟))

هسون دستی روی شانه ی شرام نهاد وآهی کشید وگفت: (( نه,كاش خواب بود ,حاكم سیریکان [2] خبر داده است كه می خواهد زمین های ما را که از آنها خریده بودیم از ما باز ستاند. من چه کار کنم.؟ در اين سرما ويخبندان ماکه نمی توانیم بجنگیم او هم در این یخبندان به فکر زمین افتاده است. اكنون كي وقت جنگ است این حاکم کم تجربه نمی فهمد ، آن زمینها مال ماست . تا زه من سند دارم که آن زمینها را از ایشان خریده ام. اگر دست از تهد ید ش بر ندارد، به پادشاه شکایتش را خواهم برد . او می خواهد با ما بجنگد اصلا من به جنگ علاقه ندارم باید او را از این کار منصرف کنی . .))

هسون موهای بلندش را بر شانه هایش پریشان کرده وشمشیرش را در دست گرفته وآرام و قرار نداشت. شرام با احترام به او نزدیک شد و دستی روی تخت گذاشت ووگفت : (( سرورم نگران نباشید، من برایتان کاهن جدیدی آورده ام که شمارا یاری خواهد داد...! ))

هسون سبوی شرابی را که همیشه در دستش بود وگاهی جرعه ای می نوشید ونفس عمیقی می کشید ، برزمين گذاشت ودستي بر كمربند ضخیمش كه برروی شکم بسته بود كشيد وگفت : (( کاهن ...؟ خوب این کاهن کیست ...؟))

شرام با اشاره کاهن را صدا زد و آتر یار درحالیکه دستانش می لرزید و لباس گشادو کلاه سفید بزرگی بر سر داشت . وکلاه نمدی مدور و بلند با شال رنگی ونخ بافتی بود وروشا از آریسون گرفته بود ، وارد شد.هسون خندید چرخی به دور آتریار زد و گفت: (( اين است ...؟ این كه آتريار است، پس تا حال كجا بوده است...؟ نکند می خواهید مزاح کنید..؟البته گاهی چیزهایی از بچه ها درباره اش شنیده ام )) سپس بازوی آتریار را گرفت با مزاح گفت : (( لباسهای آرمیسون را پوشیده ای... !))

شرام نگاهی به آتریار انداخت چشمکی زد و گفت : (( قربان ايشان مرد دانایی هستند، به علم افلاک آگاهست، ایشان به خاطر حضور كاهن قبلي مجال خدمت نيا فت سالها در هارمان درس داده است اما روزگار به این روزش انداخته است. من وظیفه داردم مردان خوب خودت را به تو معرفی کنم .))

هسون دستي محكم بر سينه آتريار كوبيد وگفت : (( جدی ...؟ مرحبا، خوب بگو ببينم، چه مي داني. ..؟ اگرگفتی اکنون چه مشکلی برای ما پیش آمده است . به تو ایمان می آوریم تا تو بیگانگان را به این شهر راه ند هی... ما به هر کسی که بتواند به این مردم و این بارگاه خدمت کندیاری میرسانیم اکنون بگو... ...))

آتريارمی خواست حرفی بزند که شرام اجازه ندا د و گفت: ((سرورم ايشان نمي تواند فوري جواب بدهد، مگر آنكه خلوت كند، او مثل كاهن قبلي نمي تواند دروغ بگو يد. براي گفتن حقيقت نياز به آرامش دارد .او هر چه بداند ودریابد به شما خواهد گفت.))

هسون دستي بر محاسنش كشيد گفت:((خوب است،برو خلوت كن، زود جوابم را بياوراگر توانستی خودی نشان دهی، توکاهن ما باش...!))

سپس رو به شرام کرد و گفت : (( ببین پسرم اریسون دو نقش داشت من نقش دومش را بیشتر دوست داشتم او دروغگوی ناشی بود ...! )) همگی خندیدند وشرام وآتريار اداي احترام كردند وبيرون رفتند، همين كه از دروازه بيرون رفتند، آتريار ايستاد وگفت: (( قربان اکنون چکار کنم من که نمی دانم چه مشکلی دارد و یا حاکم آن شهر چکار می خواهد بکند... ،اكنون من چكار كنم...!))

شرام در حالي كه سوار بر اسبش مي شد تا به سوي كه وينه برود، لبخندي زد وگفت: ((چرانگراني ، برو استراحت کن تا فردا..))

آتريار :(( قربان شما مطمئن هستيد...؟آخر من می ترسم اگر جواب درستی ندهم هردو کارم را از دست بدهم ...))

شرام لبخندی زد ودرحالی که به گوشش نزدیک در گوشش گفت: (( آری ، من به تو ایمان دارم و یاریت می دهم ، یادت باشد جنگی در کار نیست . چون خودم نقشه کشیده ام تا تو را نزد هسون معتبر کنم..خودم برایش نامه نوشته ام نترس کسی شهر را تهدید نمی کند ...! ))

آترياربا صداي بلندي خنديد وگفت: ((خودتان.؟ چرا این کار را کردید قربان ...؟

شرام: (( به خاطر تو ...! ))

اشک در چشم آتر یار جاری شد و با لبخندی که بر لب شرام بود خدا حافظی کرد و از او دور شد . شرام از میان ازدحام مردم وپاسبانان که در راه ورودی کوشک ایستاده ، یا در حال آمد ورفت بودند،به سوی قلعه رفت .



[1] ژیرلا شورایی بود که از افراد با نفوذ و دانا تشکیل می شد و تا دوران بعد از اسلام هم این شورا در مناطق کرد نشین و اورامانات وجود داشت که در آن به مسایل شهر و شهر وندان رسیدگی می شد.

[2] اسم شهری بوده در مرز ایران وعراق که اکنون هم آثاری از آن در روستای دز آور وبالا دست تویله از روستا های هورامان لهون عراق مانده است .



بازدید (32)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
[ پنجشنبه 08 تير 1391 ] [ 14:30 ] [ فريد عباسي ]

2

اریسون کاهن.

 

روشا با دلی لبریز از احساس وجذبه ای شبیه به مستی درراه کوشک پدرش هسون بود که ناگاه از آن سو کاهن شهر. آریسون را که با لباسهای زرین وکلاه پشمی سیاهی که همیشه بر سرداشت و بینی عقابی و بد فرمش از دور پیدا بود به سویش رفت. کلاهش را برداشت. ایستاد واز اسب پیاده شد .روشا که می خواست بی تفاوت از کنارش بگذرد به اجبارا سب را کنار سنگی متوقف کرد . آریسون لبخندی زد وبه حالتی موزیانه گفت : (( سرورم کجا بوده اند .چنین بر افروخته اند .شکار ی به چنگ آوردی یا خبر خوشی شنیده ای..؟))

سپس با لحنی کنایه آمیز ادامه داد: (( ها ها می دانم، ماجرایت را شنیده ام. کاش من هم زخمی بر می داشتم تا ماهرویی چون تو مداوایم می کرد، البته رازت را به کسی نخواهم گفت .خیالت راحت باشد مگر ....!

روشا چهره در هم کشید ودرحالی که لگام اسب چموشش را می کشید تا کمتر گردنش را تکان دهد با عصبانیت گفت : (( مگر چی ..؟ چه می گویی مرد..؟ چند بار به تو بگویم راه بر من مبند و با من حرف مزن تو درفکر خودت باش که رسوایی هایت را جبران کنی اگر یکبار دیگر سر راهم سبز شوی همه چیز را به پدرم خواهم گفت . من نمی دانم پدرم چرا به تو علاقه دارد اما مطمئن باش یک روز از شرت خلاص می شوم .و تو را جایی میفرستم که لیاقتش را داری . ))

آریسون کاهن لبخند مرموزی زد و سرش را چرخاند و نزدیک تر رفت و گفت : (( میدانی من چقدر تورا دوست دارم ..؟ اما تو همیشه از من گریزانی . چه می شود یکبار رخسارت را ببینم ...؟ من می دانم کسی را در کلبه پنهان کرده ای . ارمیلا همه چیز را به من گفت .تو نمی توانی تا ابد آن جوان را مخفی کنی .. ))

روشا کمی ترسید و با تعجب و نگرانی گفت : (( اکنون چه می خواهی ..؟ ))

کاهن: (( نقاب از چهره بردار . فقط یکبار . فقط یکبار صورتت را ببینم . برای آن مرد جوان که نقاب برنداشته ای ...؟! ))

روشا کمی به قکر فرو رفت و سپس گفت : (( پیشنهادت را قبول دارم اما به یک شرط به غار سر شهر بیا تا در آنجا با هم صحبت کنیم و نقاب بر میدارم به شرطی راز آن مرد را نگداری تا بعد بیچاره زخمی است.))

کاهن از خوشحالی کلاهش را هوا انداخت وبه سرعت سوار بر اسب قرمزش شد واز آنجا دورشد .روشا با حرص زیادی نیشخندی زد وبه سوی کوشک تاخت . تصویر شرام از جلو چشمانش محو نمی شد ، آنقدر دل مشغول بود که ندانست چگونه ازمیان آن همه مامور ومردم وکوچه گذشته است و وقتی که به خود آمد، خود را جلو اصطبل اسبها دید که اصطبل دار برای تحویل گرفتن اسب به سویش می رفت. بعداز تحویل دادن اسب به اصطبل از میان سربازان که از دروازه تا داخل کوشک ، منظم ایستاده بودند وبه او با خم کردن کمرشان احترام می گذاشتند ، وارد حجره ی قصر وه ره تاو [1] که بر بلندی مشرف برشهرقرارداشت شد.

هسون مانند همیشه بر تخت زرین خود لم داده بود ودر پشت سرش چند نفر رامشگر ایستاده بودند وخدمه با میوه های خوشمزه وسبوهای شراب از او پذیرایی می کردند ،.بادیدن روشا، شانه هایش را از تخت جنباند وردای سبز و ابریشمیش را کنار زد ودستی بر کمر بند زرینش گذاشت ودرحالی که جام شرابی را بالا می کشید گفت : ((دخترم کجایی . چند روزیست کمتر نزد ما می آیی . خبرهایی شنیده ام . مهمان داری....؟))

روشا تعظیم کرد وبا دستپاچگی گفت : (( سرورم می خواستم قبل از خبر چین ها به اطلاعتان برسانم،اما فرصت نشد، گرفتار کا ر باز سازی قلعه هستم ، مهمانم غریبه نیست مزدیسنایی است از شهر خود رانده شده و به اینجا پناه آورده است . زخمی بود به همین خاطر او را پرستاری کردم تا حالش خوب شود . .))

هسون خندید گفت :((مرحبا دختر خوبم،برو واورا نزد من بیاور وهر کاری صلاح می دانی برایش انجام بده))

روشا ازبرخورد پدرش به وجد آمد، آرام جلو رفت دست پدرش رابوسید و بیرون رفت .لباس های چرمی وسیاهش را که از دور برق می زد پوشیده بود واسبی تازه نفس از اصطبل گرفت، ودوباره به سوی باغ خود که در ابتدای شهر ونرسیده به قلعه نزدیک چشمه بود . راهی شد. هنگامی که به باغ رسید ناگهان ارمیلا را دید که به سرعت سوار بر اسبش از باغ بیرون میرفت. با دلهره واضطراب داخل حصار شد وبدون توجه به ارمیلا به سوی کلبه رفت . همه ی باغ را گشت اما اثری از شرام نیافت دلش به طپش افتاده بود رنگ از رخسارش رفته بود وبا عصبانیت از باغ بیرون رفت . در حالیکه از میان باغها به سرعت می گذشت زیر لب با خود می گفت: (( من هر دوی شما را از شهر بیرون می کنم، های اریسون اهریمن مریض حال ناپاک ، بگذار به غار بیایی می دانم چگونه بی آبرویت کنم واز شهر با آن دخترک بیرونتان کنم ! ))

در همین حال شرام را دید که از باغ دور می شد . به سرعت به سویش تاخت و فریاد زد : ((هی کجا می روی ..؟ بیا سوار شو، باید نزد پدرم برویم .))

شرام با تعجب و واهمه ای غریب به سوی روشا برگشت . بادیدن روشا پاهایش لرزیدند و دیگر نتوانست قدم دومش را بردارد آرام جلو تر رفت آهی کشید و گفت )): نمی دانم چرا برگشتم اما دیگر دوست ندارم برایتان مشکل ایجاد کنم می خواهم بروم به شهر دیگری اینجا با وجود من همه دشمن تو می شوند.. ))

روشا که بغض گلویش را گرفته بود از اسب پیاده شد و گفت : ((هی دختر نمک نشناس .میدانم چکارتان کنم با اون اهریمن پست..))

رو به شرام : (( تو غصه نخور او فقط یک دختر بی چشم و رو حقیر است.. پدرم از من خواست هرچه زود تو را پیش او ببرم .. من از تو خیلی تعریف کردم تازه گذشته از خواست خودم ما به مردان دلاوری چون تو نیاز داریم بیا برویم که پدرم منتظر توست ..))

دو روز بعد : روشا درکنار غار کوچکی که پشت شهر قرار داشت منتظر اریسون کاهن بود. مرد کوتاه قد ی که چشمانش فرو رفته وکوچک بود وکلاه سفید پشمی بر سر داشت ، با اسبی قرمز به دهنه ی غار رسید.

با دیدن روشا اسب را رها کرد وبا خوشحالی به سویش رفت. روشا نقاب سبزی بر چهره زده بود وردایی خاکستری برتن داشت، روی سنگ کوچکی نشسته بود .

کاهن نزدیکتر رفت وگفت : (( هی تو آمدی ..!.؟ ... می دانم تو هر گز مرا دوست نداشتی البته من هم آن جوان پر انرژی نیستم اما می توانم تو را خوشبخت کنم من کاهن قصرم و از آینده ی دنیا خبر دارم . پس درنگ نکن وقت تنگ است. نقابت را بردار تا صورت ماهت را ببینم وهمسرم گردی اگر شرطی داری قبول می کنم .هر چه امر کنی انجام می دهم تنها نقاب بردار که سالهاست آرزوی دیدن صورت تورا دارم.))

روشا نیشخندی زد وگفت :(( باشه... پس در آن گوشه پوست گوسفند یست، بپوش ونزد پدرم برو واز من خواستگاری کن...!))

رنگ از چهره ی کاهن پرید واز شدت ناراحتی کبود شده بود، با لحنی گلایه آمیز وعصبانی گفت : (( تو چی گفتی.؟ من پوست گوسفند بپوشم . ؟ تو دیوانه ای. من خیال می کردم عاقل شده ای. این دیگر چه شرطی است می خواهی مرا مثال گوشفندان بفرستی خواستگاری ...!))

روشا : (( تو که گفتی هر کاری را انجام می دهی...؟ باشه جامه هایت را دور افکن و بیا مرا دنبال کن ومرا بگیر اگر توانستی مرا بگیری نقابم را بر می دارم . یا باز می ترسی ..؟ اگر مرا می خواهی این شرط من است ..))

کاهن آهی کشید وگفت: )) ها.. این کار را خواهم کرد، بدو تا دنبالت کنم .))

روشا با قد مهای بلند از آنجا دور شد، کاهن جامه هایش را از تن بیرون آورد ودنبال اواز میان سنگلاخها به سوی باغها با بدنی عریان می دوید...! بعد از مدتی دویدن در میان باغها وپرچین ها همین که خوابگذار نزدیک شد، روشا فریاد زد وکمک خواست، عده ای ازدهقانان که مشغول کار بودند. از پشت بوته ها بلند شدند وبه سویشان رفتند. کاهن متوجه دهقانان شد خودرا پشت درختی مخفی کرد..اما او را گرفتند، وهرچه فریاد زد کارگر نیفتاد. او را با خفت وخواری وعریان ازمیان کوچه ها گذراندند و به کوشک رساندند،

کاهن فریاد می زد و به روشا دشنام می داد.ملازمان او را نزد هسون بردند، بعد از شنیدن ماجرا، هسون مردان بزرگ شهر را گرد آورد و ماجرای خیانت کاهن را با آنان در میان گذاشت . آن زمان هنوز پدر آرمیلا ،آسیابان شهر، برای خرید گندم به نیم اراده [2] رفته و باز نگشته بود. مردم زیادی در میدان شهر که چشمه ای کوچک به نام تکلان درپایین آن بود گرد سنگ بزرگی جمع شده بودند، بزرگ مردان شهر وسرداران و ریش سفیدان، همراه زنان وکودکان وجوانان در محاکمه حضور داشتند. ،.هسون بر تخته سنگی نشسته بود و سبیلهای بلندش را با دست پیچ می داد و از شدت عصبانیت نمی دانست چه بگوید ملازمان پارچه ای به سر آریسون کشیده و جامه ای سیاه بر او پوشانده بودند و دست بسته او را جلو هسون نشانده بودند .

هسون باخشم نگاهی به آریسون انداخت و خنجرش را در دست گرفت و گفت )): هی تو ....! ما فکر می کردیم تو محرم زندگی و خانواده و شهر مایی ، فکر می کردیم که می توانیم تو را در هر کجا که باشیم در جای خود قرار دهیم تا به امور رسیدگی کنی ، یکبار با آن دختر نجار بیچاره شهر را به هم زدید و اکنون چشم طمع به ناموس ما داری و به دخترم پیشنهاد امر خلاف داده ای ...؟ تو دیگر چه هیو لایی هستی . . تو اینبار دیگر شامل عفو من نخواهی شد.. اما چون در این مدت به هر حال خدماتی به ما کردی از خون تو می گذریم و تو را به شهر دیگری می فرستم تا شاید درس عبرت بگیری و هر وقت آدم شدی و قول دادی که انسان خوبی شوی می توانی برگردی ...))

به دستور هسون کیسه ای زر و مقداری نان و لباس و شراب با یک اسب به او دادند و او راهمراه چند سرباز رهسپار نیم راه کردند .روشا و شرام در گوشه ای نظاره گر ماجرا بودند و مردم زیادی با تعجب و نفرت او را نگاه می کردند . اریسون در حالیکه با تاسف به مردم نگاه میکرد و حرفی برای گفتن نداشت و سر شرم و خجالت به زیر انداخته بود بدون اینکه جوابی بدهد سوار بر اسبش شد و بایرواس را ترک کرد شهری که نیمی از عمر خود را در آنجا گذرانده بود ...بعد از دور شدن از بایر واس سر بازان هسون به شهر باز گشتند و او را در دشتی بزرگ رها کردند . و از آن به بعد دیگر هرگز دیگر به آنجا باز نگشت وپس از مدتی شایعه هایی مبنی بر رفتن او به بابل در بر سر زبانها افتاده بود که همه را متعجب ساخت ...!

قسمت چهارم در ادامه ي مطلب

[1] به معنی خورشید که اکنون در منطقه محلی به همین اسم وجود دارد.

[2] نام باستانی شهرزور یا ظهور بوده که در روایات است آنجارا زهور، فرزند آژیدها ک مادی بنیا د کرد وچون در میانراه گذر شیز و مداین بوده به آن نیمراه کفته اند.



ادامه مطلب
بازدید (99)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: فرهنگي /ادبي / هنري /تاريخي, رمات تاريخي شرام,
برچسب ها: قسمت چهارم,
[ چهارشنبه 07 تير 1391 ] [ 15:38 ] [ فريد عباسي ]

 

1 588 ق.م

مهمان

ارمیلا : (( این که بیهوش است ، ببین چه خونی از پایش رفته است....؟

روشا :(( بیا اورا به کلبه ببریم . ، .گویی از شاه زادگان است ..!.))

ارمیلا موهای طلاییش را کنار زد وکتف شرام را گرفت. اما هرچه زور زد نتوانست اورا بلند کند، روشا کمربندش را محکم بست.شانه های شرام را محکم گرفت واورا بلند کرد. ارمیلا هم پاهایش را گرفت وکشان کشان اورا به کلبه ی کوچکی که داخل باغ بود رساندند. اطراف کلبه را درختان گردو وتوت وگلهای زیبای بهاری و سایه های تیره ی درختان پوشانده بودند . .کنار کلبه میان گلهای انبوهی که فضا را معطر کرده بودند . استخر زیبایی به چشم می خورد. داخل کلبه تخت چوبینی قرار داشت . در کنار تخت آتشدانی خاموش به چشم می خورد وکف کلبه را باگلیم پشمی زیبایی فرش کرده بودند. آرمیلا و روشا ، شرام را روی تخت انداختند. روشا در حالیکه بهت زده به جوان بیهوش نگاه می کرد رو به آرمیلا کردو گفت :

روشا : ببین ارمیلا برگرد به شهر و از طبیب مقداری داروو بگیر.کمی هم خوراکی بیاور این جوان ضعف کرده است .

آرمیلا لبخندی زد و به سوی اسبش رفت . سوار شد و به سرعت راهی شهر کوچکی که مصافت کمی با باغ داشت شد. نسیم خنکی به صورت شرام که روی تخت دراز کشیده بود می زد ، هنوز به هوش نیا مده بود وروشا بالای سرش به چهره ی عرق کرده اش چشم دوخته بود ، باگوشه ی لچه کش [1] گاه گاهی عرق پیشانیش را خشک می کرد ، صدای پرندگان ونسیمی که گاه از لابه لای شاخه ها می وزید هر کسی را مدهوش می کرد.... شرام تب کرده بود. روشا بلند شد و پارچه ای را خیس کرد و بر صورتش گذاشت . شرام ابروانش را از شدت درد به هم فشرد وبه سختی چشمانش را باز کرد.روشا که درکنار ش روی تخت نشسته بود لبخندی زد ، شرام ترسید و صورتش را کنار کشید. توان حرکتی نداشت به آرامی سرش را دوباره برگرداند. . دختر زیبا رویی را که صورت گرد وسفیدش در میان سایه های سیاه داخل کلبه برق می زد و موهای سیاه بلندش برروی سینه اش افتاده بود. بالای سر خود دید. ، باوجود درد زیادی که داشت، با تعجب به اطرافش نگاه می کرد و به دقت به لبهای قرمز و چشمان بزرگ و سیاه روشا چشم دوخته بود ، انگار که سالها با او آشنا بود. روشا ، خم شد وصورتش رانزدیک صورت شرام برد،عرق سردی بر گونه های رنگ پریده ی شرام نشست .به سختی صورتش را کنار کشید و وحشت زده به اطراف نگاه می کرد . . روشا بدون آنکه حرفی بزند بلند شد واز سبدی که با ترکه های نازک مو ساخته شده بود، مقداری نان برداشت وبالای سرش نشست وچند لقمه نان همراه شیری که در یک بادیه ی گلین بود به او داد. شرام هم هیچ حرفی نمی زد.به سختی دهانش را باز کرد ودرحالی که با تعجب به اندام کشیده و چشمان روشا خیره مانده بود. شروع به خوردن کرد . پس از خوردن نان وشیر ، روشا بلند شد و آهسته لباسهای اضافی اورا از تنش بیرون آورد تیرو کمان وشمشیرو نیم تنه ی چرمیش را کنار گذاشت . دستی بر موهایش کشید و در حالیکه لبخندی دندانهای سفیدش را آشکار کرده بود گفت : (( شاهزاده ی جوان....! ازکدام دیار آمده ای که این چنین رنجور و زخمی گشته ای ...؟

از شاهزادگان هالمان[2] هستی یا از نوادگان شاه میدیایی ..؟ من روشا هستم، تنها دختر حاکم شهر بایرواس[3]

تو کیستی ...؟ ))

شرام هنوز مات ومبهوت به او نگاه می کرد و ترس دل انگیزی با دیدن روشا وجودش را فرا گرفته بود،. پای زخمیش را بلند کرد .آهی کشید ونگاهی به آسمان انداخت و گفت:(( من کجایم ...؟ اینجا چه می کنم...؟))

روشا لبخندی زد وگفت : (( تو خودت بگو اینجا چه می کنی ؟.روی سبزه ها افتاده بودی ، من تورا به اینجا آوردم ، بی هوش بودی . از کجا می آیی...؟ چرا زخمی گشته ای ،))

شرام : (( من شرام فرزند حاکم دیویسنا آگر کو هستم. ، مر ا از شهر بیرون کردند چون دین مزدایی برگزیدم.،هرجا رفتم کسی یاریم نداد، آنان مرا از شهر خودم را ندند. من هم تنها پسرحاکم آنجا هستم....! کاهنان به حبس محکومم کردند.شنیدم در این دیار حاکم مهربان ومردم نوازی هست که مزداییست ومی توانم به او پناه آورم . در راه به عده ای راهزن برخوردم . آنان اسبم را بردند و من از دستشان گریختم از صخره ها افتادم لنگان لنگان خودم را به اینجا رساندم دیگر چیزی نفهمیدم .آیا راه را درست آمده ام یا دوباره باید از اینجا هم بروم ...؟!..))

روشا نقابش را کنار زد و گفت : نمی دانم اگر به بایرواس آمده ای درست آمده ای . سپس چند لحظه به فکر فرورفت وبه یاد ارمیلا افتاد . گفت:(( بیا با من به جایی امن تر برویم که کسی تورا نیابد، تا حالت بهتر شود. ))

سپس خم شد و دست شرام را گرفت وآهسته اورا بلند کرد، شرام دستی برکناره ی چوبی تخت نهاد وبه آرامی ازکلبه بیرون رفتند وازآنجا دور شدند، بعد از کمی راه پیمایی به کپری که در زیر درخت توت بزرگ وبلندی، درپایین باغ بود، رسیدند. روشا شمشیر و جوشن و سایر وسایل و لباس شرام را هم همراه خود برد ودر کپر پنهان کرد،به شرام توصیه کرد که همان جا بماند وخود به کلبه باز گشت. وقتی روشا به کلبه ی بالایی باز گشت ارمیلا با یک بغل گیاه وگلهای خشکیده ی بابونه وچند قرص نان ذرت ویک سبوی گلی عسل و مقداری مرهم که از طبیب شهر گرفته بود. در کلبه نشسته بود، با دیدن روشا از جا برخاست ، با تعجب گفت : (( هی آن جوان چه شد، چه کارش کردی ؟ نرفته باشد...؟ ))

روشا نگاهی به ارمیلا انداخت وبا حالتی بی تفاوت گفت : (( آری رفت، بعدازرفتن تو....! ))

ارمیلا با حالتی غمگینانه روی تخت نشست وآهی از ته دل کشید .چشما نش را به آسمان دوخت با بغضی گرفته گفت:(( روشا چطور گذاشتی برود می دانی چه غنیمتی را از دست دادی ...؟ تو دیوانه ای ، من بودم اورا به سادگی رها نمی کردم سپس بلند شد و چرخی دور روشا زدوگفت : (( نکند اورا ازمن پنهان کردی...؟آره او را پنهان کرده ای وگرنه اوکه نمی توانست برود با اون زخم .من که رفتم برایش دارو گرفتم چرا این کار را کردی تو چه نقشه ای داری . بگو من که نمی توانم با تو در بیفتم من فقط یک دختر عادیم اما تو یک شاهزاده ای از تو چنین کاری بعید است ....!))

روشا دستی برشانه اش زد ودرحالی که رنگش پریده بود گفت : (( هی ...اگر هم نمی رفت شکار تو نبود ، او مرد بزرگیست از شاهزاده گان ماننا[4] ست. خیال کردی با تو هم دم می شد ...؟چی از من بعید است اینکه بخواهم به مردی جوان و درمانده کمک کنم و نگذارم دست نا اهلان بیفتد...! ؟))

ارمیلا سگرمه هایش درهم رفت واز روی تخت بلند شد، با بغضی که دلش را گرفته بودو صدایش دورگه شده بود گفت : (( اما ماه پشت ابر نمی ماند ، ترسیدی من اورا دوست بدارم پنهانش نموده ای تا اورا نبینم . چرا رنگت پریده است ... ؟ می خواهی دزدکی در این باغ دور از چشم مردم با او باشی ...!باشه خانم من میرروم اما عواقب این کار را در نظر بگیر اگر پدرت بفهمد...!))

روشا با عصبانیت دست ارمیلا را گرفت و اورا به سوی استخر کشاند ، محکم شانه ها یش را گرفت و تکان داد وبا تند ی گفت : (( این کار به تو مربوط نیست ، چرا سخن بیهوده می گویی ، مگر من چکار کردم ...؟ تو داری به من تهمت می زنی ، یادت باشد این من بودم که تو و پدر بیچاره ات را از تبعید نجات دادم با آن رسوایی که با آن کاهن بیشعور به بار آوردی ..!یادت که هست اکنون می خواهی با این حرفهایت بار گناهت سبک شود ....؟ .))

ارمیلا ردای قرمزش را بر سر کشید و دیگر حرفی نزد و باگله مندی درحالی که اشک در اطراف چشمش حلقه زده بوداز آنجا دور شد.بعد از رفتن او، روشا نفس راحتی کشید و به سوی شرام باز گشت. شرام از درد به خود می پیچید و آرام نداشت. روشا درحالی که لبخندی بر لب داشت وارد کلبه شد و روی نمدی که داخل کپر بود نشست. شرام لنگان لنگان به سوی او رفت و گفت : (( داشتی دعوا می کردی..؟ به خاطر من بود...؟ اگر می دانی برایت مشکلی ایجاد می کنم می روم، حالم خوب است. از زحمتی که برایم کشیدی ممنونم من دیگر میتوانم راه بروم ..))

روشا نگاه اشک آلودی به شرام انداخت و گفت : (( نه مشکلی نیست. تو آمده ای که پناهت دهیم،همین جا بمان وهیچ جا نرو،دراینجا دختران جوان وقتی مرد جوانی چون تو را می بینند هوایی می شوند . باید مواظب خودت باشی. تورا به کوشک می برم . پدرم مرد مهربانیست . ما بعداز سالها از دست مهاجمان وحشی آشور که تمام مملکت مارا به آتش کشیده و ویران کردند، اکنون گرفتار دروجان [5]محلی شده ایم واغلب در جنگیم.آنان رمه های ما را می دزدند،به باغهایمان دست برد می زنند،گاهی هم بچه ها را که در مزارع به گردش می روند، می ربایند. و ما نا جوانمردانه نمی جنگیم و تلفات زیادی میدهیم ما اهل جنگ نیستیم شهر ما شهر مهربانی و عشق است همه اینجا در فکر زندگی خوب و آرام هستند و دنبال شر نمی گردند .مردان زیادی در جنگها از دست داده ایم به همین خاطر شهر ما کمبود مرد دارد...! سوای آن جنگجویان و آشوب گران شیلواتی شوپ [6]، آتلیلا[7] وگاهی بازماندگان سکاها واقوام کیمری هم به ما حمله می کنند. گرچه از زمانی که سرداران ماننایی ، میروتمان، نلکمین وسورخال[8] به ماپیوسته اند، ما دارای نیروی قدرتمندی شده ایم اما هنوز ضربه پذیریم.

پدرم به هر مردی که بخواهد به ما بپیوندد انعام می دهد و هر زنی فرزند پسر به دنیا بیاورد از خزانه به او انعام می دهد . جنگها ی بی ثمر قبیله ای اکثر مردان وجوانان مارا به کام مرگ کشانده به همین خاطر اینجا زنان بیشتر از مردان هستند. ، کسی هم نیست که با آنان ازدواج کند . اکنون فهمیدی چرا باید مواظب خودت باشی این دختر یکی از آن زنانی است که چشمش در راه رسیدن جوانانی چون توست تا آنها را برای هوس بازیهایش شکار کند با او حرف نزن و گول او را نخوری تنها زندگی می کند و پدرش همیشه در سفر است ....؟

شرام خندید: ((عجب.پس اینجا برسرمردان دعوا می شود.در عوض در شهر ما دختران کمند چون هر دختری که زیبا باشد فوری او را به کاهنان دیویسنا و پدرم تقدیم می کنند . و از کودکی دختران را برای مردان و پسران عقد می کنند وکسی با اختیار خود نمی تواند ازدواج کند ...! شهر ما زنان و مردان زیبایی دارد اما افسوس که حاکم ناشایسته و بی لیاقتی دارد و با تاسف فراوان پدر من است من به خاطر رسوم وحشی گری آنان به زردشت پیوستم و اکنون تاوان انتخابم را میدهم . .))

در اثنای همین گفتگو روشا مشغول درست کردن مرهمی برای جراحت پای شرام بود.بعداز چند لحظه ، مرهمی آماده شد ، روشا آهسته پای شرام را که روی نمد دراز کرده بود وبه تنه ی درختی که وسط کپر قرار داشت تکیه داده بود، بلند کرد. پایش خراشیده بود و خون پا و جامه اش را قرمز کرده بود. خونها را پاک کرد،مقداری از مرهم روی آن مالید.شرام ازدرد فریاد بلندی کشید.روشا باندی بر پایش بست ومقداری جوشانده به او خوراند.شرام احساس بیحالی وخواب آلودگی می کرد.

با آنکه نمی خواست نگاهش را از روشا بردارد، نا خود آ گاه چشما نش را بر هم نهاد و به خواب رفت .روشا دستی بر موهای بلند شرام کشید و نقابش را بر صورتش زد واز کپر بیرون رفت .هوا روبه تاریکی می رفت وشرام هنوز از خواب سنگینی که جوشانده ی روشا درچشمانش نشانده بود بیدار نشده بود. .بعد ازمدتی هوای خنک کوهستان ونسیمی که برگهای نورس درختان را نوازش می کرد. شرام را به هوش آورد ودر میان صدای غرش آب چشمه که به سوی باغها جاری بود صدای بوف کوری سکوت شب را شکسته بود. پایش را تکان داد و متوجه شد که هیچ دردی ندارد. بلند شد ودرحالی که از لابه لای شاخه ها به ستاره های درخشان وماه ، نگاه می کرد از کپر بیرون رفت وخودرا آهسته به کلبه رساند.کسی آنجا نبود خواست از باغ بیرون برود،اما به یاد سفارش روشا افتاد وهمان جا روی سنگ بزرگی نشست .و به آسمان خیره شد .

لطفا به ادامه ي مطلب برويد

[1] - له چک : پارچه ای که زنان و دختران روی تمام لباسها می پوشیدند.و مانند عبایی کوتاه شانه هایشان را تا کمر می پوشاند وتنها به گردن متصل بود .

[2] نام باستانی اورامان که نامهایی مانند هارمان ، اورمن ، هوراامان واورامان داشته

[3] - نام روستایی در اورامان لهون در هممجواری روستاهای هانه گرمله وکیمنه نزدیک به بیاره ی عراق .طبق شواهدی که این حقیر در آنجا یافته ام احتمال دارد تمدن باستانی و جالبی زیر آوارها خاک آن منطقه مدفون باشد که نیاز به کنکاش بیشتری دارد.

[4] از اقوام باستانی ایران که در غرب ایران زندگی می کردند وباسایر اقوام ماد مانند لولو، هیتی ، سوباری ، نایری ، سوبا ری . وساکنان بومی کردستان متحد بودند.

[5] دروغگو و تبه کار در آیین زردشت به افراد بی بند و بار و دشمن می گویند

[6] شهر کرکوک فعلی در عراق که آرپخا هم نام داشته است.

[7] - شهری بوده نزدیک سلیمانیه که توسط آشوریان وبعدا سکا ها ویران شده است.واکنون روستایی به نام تویله به مفهوم دیگر اتویلا از آن بر جای مانده است .

[8] -- اینها همگی اماکنی هستند که نامشان از سرداران وبزرگان وافراد موثر وگمنام تاریخی در اورامانات به جا مانده است.



ادامه مطلب
بازدید (109)
اخبار هنري سايت اخبار هنري سايت شرام

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
[ چهارشنبه 07 تير 1391 ] [ 13:47 ] [ فريد عباسي ]

تبلیغات
ورود
آخرين مطالب
سخني با دوستان

دوستان عزيز و بازديد كننده گان گرامي ميخواهم رمان تاريخي شرام را به شما معرفي كنم اميدوارم از خواندن ان لذت ببريد و نظرات خوبتان را برايم بگذاريد/من اين رمان را تقديم به تمامي تاريخ دوستان ايران و كردستان و علاقمندان به ادبيات تاريخي ايران و جهان مي كنم اميدوارم بتوانم سهم كوچكي از خدمت به تاريخ ايران و كردستان عزيز را داشته باشم

خبرنامه
با ثبت نام در خبرنامه آخرین مطالب و اتفاقات شرام را در ایمیل خود داشته باشید...
جهت ثبت نام در خبر نامه آدرس ایمیل خود را در کادر زیر بنویسید!
آمار سایت
بازديدهای امروز : 69 بازدید
بازديدهای ديروز : 2 بازدید
بازديدهای این هفته : 88 بازدید
بازدید این ماه : 174 بازدید
بازدید سال : 174 بازدید
كل بازديدها : 24,727 بازدید
كل کاربران : 3 عدد
كل مطالب : 184 عدد
كل نظرات : 24 عدد
امروز : شنبه 29 دی 1397