close
متخصص ارتودنسی
داستان كوتاه / آن روز ....! / فريد عباسي

شرام
آنروز موفق به ديدنش نشدم ....1 آنروز موفق به ديدنش نشدم . فرداي آن روز هم موفق به ديدنش نشدم ...نمي دانم چه شد كه ديگر موفق به ديدنش نشدم . اما هرچه بود بايد مي گذشت و بايد من روزهايي را كه با او داشتم فراموش نمي كردم . هر لحظه برايم سالي بود مي گفتند برگشته است. من باور نمي كردم تا اينكه شبي با ترس و لرز هميشگي كه از نا امني خانه ام داشتم رفتم تا در را باز كنم ، ابتدا مردد بودم كه در را باز كنم ، ناگهان از پشت در صدايي شنيدم : در باز كن بابا .... خودش بود...! ناگهان همه چيز برايم تازه شد اون روزهاي…
           


    
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
نظر سنجی
نظر سنجي در سايت










نظر شما ددر مورد سايت



لینک های مفید
سایر امکانات


وب سايت ختم قرآن مجيد

سه رچه مه

برنامه گلها

کد متحرک کردن عنوان وب

آپلود عکس

وبلا

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

نیت کنید و اشاره فرمایید

www.dastanak.ir www.shereno.com

ایران اسکین

Online Useriv>

TEXT جزیره قشم

امارگیر حرفه ای سایت



قدرت گرفته از: رزبلاگ
طراحی و سئو از: سئو قالب

آنروز موفق به ديدنش نشدم ....1

آنروز موفق به ديدنش نشدم . فرداي آن روز هم موفق به ديدنش نشدم ...نمي دانم چه شد كه ديگر موفق به ديدنش نشدم . اما هرچه بود بايد مي گذشت و بايد من روزهايي را كه با او داشتم فراموش نمي كردم . هر لحظه برايم سالي بود مي گفتند برگشته است. من باور نمي كردم تا اينكه شبي با ترس و لرز هميشگي كه از نا امني خانه ام داشتم رفتم تا در را باز كنم ، ابتدا مردد بودم كه در را باز كنم ، ناگهان از پشت در صدايي شنيدم : در باز كن بابا .... خودش بود...! ناگهان همه چيز برايم تازه شد اون روزهاي سخت كه من در گير و دار مشكلات عاجز و وامانده به هر دري ميزدم تا كسي ياريم دهد اما كسي مرا ياري نداد و او تنها كسي بود كه كشوي ميزش را باز كرد و سه ميليون تومان به من داد. من قول داده بودم كه دو ماه بهش پس دهم اما دو ماه چه كه دوسال هم گذشت و من پول پس ندادم . اكنون چگونه در برويش بگشايم ...! نمي دانستم چه جوابي يهش بدهم حس خيلي بدي داشتم مي خواستم خودم از ش مخفي كنم اما من در هال را به صدا در آورده بودم و ديگر نمي توانستم مخفي كاري كنم لبخند موزيانه اي بر لبم نشاندم و آرام قفل در را فشار دادم و در را باز كردم . خودش بود باز هم مثل هميشه خندان دستانش را باز كرد و مرا در آغوش گرفت ...! من از روي شانه هايش خيابان را نگاه مي كردم و اشك بر گونه هايم مي چكيد چون دوسال بود كه به خاطر او من خودم گم و گور كرده بودم و نمي دانستم كه او اصلا دنبال من نگشته است وقتي از سينه اش جداشدم دستي روي شانه ام گذاشت و گفت : پسرم من دو سال است كه تو را دعا مي كنم تو مرا نجات دادي زندگيم را تغيير دادي من به خاطر حرفاي تو به چند كشور سر زدم و با كوله باري تجربه و پول برگشتم . ودرحاليكه من با تعجب به دستانش نگاه ميكردم از داخل كيفش بسته اي بيرون آورد و در دستم گذاشت و گفت : اين هم سهم تو ده ميليون است اميدوارم مرا ببخشي ....؟! من اصلا نمي فهميدم منظورش چيست زبانم به لكنت افتاده بود با همان لكنت گفتم : ببخشيد آ آ ...آقاي صالحي چي شده مگه ؟!

آقاي صالحي گفت : آنروز كه براي هزارمين بار به در خانه ات آمدم براي طلبم تو به من گفتي كاش من فقط دو ميليون داشتم آنوقت ميدانستم چكار كنم .منم گفتم چكار مي كني ؟ تو هم گفتي ، ميروم سفر تو شهرها مي گردم و از هركسي چيزي مي آموزم و در كنارش تجارت مي كنم .... من به هند رفتم در آنجا با فردي آشنا شدم كه مرا به تجارتي خوب آشنا كرد ..... من كه خيلي از حرفهايش شكه شده بودم گفتم من كي اين حرفها را با تو زدم ...؟ آقاي صالحي لبخندي زد و گفت : چرا خودت گفتي منم به حرفت گوش دادم و اكنون صاحب دهها هكتار زمين و كلي پولم . سپس بسته را در دستم فشرد و گفت بيا اين هم مال توست نوش جونت ..... ! دراين وقت بود كه ناگهان صداي در منو به خود آورد فوري به سوي در رفتم در را باز كردم ناگهان آقاي صالحي و دو مامور در حاليكه هرسه عصباني بودند بدون اينكه با من حرفي بزنند دستبند به دستم زدند و مرا به اينجا اوردند و اكنون من دوسال است به خاطر سه ميليون تومن تو زندانم آقاي رئيس تو را خدا هر چه زود تر وام منو درست كنيد ....!




بازدید (27)

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: داستان كوتاه ,
مطالب مرتبط:
يك روز باراني
[ جمعه 23 تير 1391 ] [ 20:52 ] [ فريد عباسي ]
نظرات
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
این نظر توسط در تاریخ 1391/4/24 و 13:28 دقیقه ارسال شده است

واقعازیبابود.طورری به وقایع اشاره میکنیدکه هنگام خوندن غرق داستان میشیم.برتتون ارزوی موفقیت داریمشکلک
پاسخ : ببخشيد شما به چه اسمي نظر دادي و كي هستيد...........؟!


تعداد کل صفحات :

تبلیغات
ورود
آخرين مطالب
سخني با دوستان

دوستان عزيز و بازديد كننده گان گرامي ميخواهم رمان تاريخي شرام را به شما معرفي كنم اميدوارم از خواندن ان لذت ببريد و نظرات خوبتان را برايم بگذاريد/من اين رمان را تقديم به تمامي تاريخ دوستان ايران و كردستان و علاقمندان به ادبيات تاريخي ايران و جهان مي كنم اميدوارم بتوانم سهم كوچكي از خدمت به تاريخ ايران و كردستان عزيز را داشته باشم

آمار سایت
بازديدهای امروز : 16 بازدید
بازديدهای ديروز : 6 بازدید
بازديدهای این هفته : 33 بازدید
بازدید این ماه : 80 بازدید
بازدید سال : 490 بازدید
كل بازديدها : 24,215 بازدید
كل کاربران : 3 عدد
كل مطالب : 184 عدد
كل نظرات : 24 عدد
امروز : جمعه 25 آبان 1397