close
متخصص ارتودنسی
رنان تاريخي شرام قسمت يازدهم / دوازدهم .......!

شرام
آگركو فریاد می کشید و به هومن وآیسانا وهسون ، دشنام و بد وبي  راه مي گفت . آتريار نگاه محبت آمیزی به آيسانا انداخت ولبخندي زدوگفت:(( بانو، من می روم ، منتظر شما هستم، این مرد نکبت ازآن تو....! ))  آتر یار دستي بر كمرش گرفت و سوار براسب، آنجارا ترك كرد. آيسانا به سراغ آگركو رفت. ابتدا  دور او چرخید،همراه او آگرکو هم گردنش را می چرخاند.آیسانا نزدیک صورت کبود شده وچین خورده و زخمی آگرکو شد.موهایش را کشید وباصدایی خشن ومردانه گفت: (( هوي ازكجا شروع كنم  دستهايت را اول ببرم يا چشمانت…
           


    
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
نظر سنجی
نظر سنجي در سايت










نظر شما ددر مورد سايت



لینک های مفید
سایر امکانات


وب سايت ختم قرآن مجيد

سه رچه مه

برنامه گلها

کد متحرک کردن عنوان وب

آپلود عکس

وبلا

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

نیت کنید و اشاره فرمایید

www.dastanak.ir www.shereno.com

ایران اسکین

Online Useriv>

TEXT جزیره قشم

امارگیر حرفه ای سایت



قدرت گرفته از: رزبلاگ
طراحی و سئو از: سئو قالب

آگركو فریاد می کشید و به هومن وآیسانا وهسون ، دشنام و بد وبي  راه مي گفت . آتريار نگاه محبت آمیزی به آيسانا انداخت ولبخندي زدوگفت:(( بانو، من می روم ، منتظر شما هستم، این مرد نکبت ازآن تو....! ))

 آتر یار دستي بر كمرش گرفت و سوار براسب، آنجارا ترك كرد. آيسانا به سراغ آگركو رفت. ابتدا  دور او چرخید،همراه او آگرکو هم گردنش را می چرخاند.آیسانا نزدیک صورت کبود شده وچین خورده و زخمی آگرکو شد.موهایش را کشید وباصدایی خشن ومردانه گفت: (( هوي ازكجا شروع كنم  دستهايت را اول ببرم يا چشمانت را درآورم ...؟ ))

آگركو چشمانش را به حركات آيسانا دوخته بود و وحشت سراپایش را فرا گرفته بود  و باور نداشت که اوست چنین خوار وزبون گردیده وتوان مقابله با زنی را ندارد.

آيسانا چاقویي تیزبه او نشان دادوگفت :(( با اين ببرم يا با شمشير... ؟))

آگركوفرياد زد : ((اي جادوگر،تومرا گول زدي كاش تو را هم چون پدر احمقت  مي كشتم، تو چگونه وارد لشکر من شدی مگر به قرماسین[1] نرفته بودی ...؟ ))

 آيسانا کمی عقب رفت . چشمان کوچک وکشیده اش انگار کاسه ای خون بود. صورتش از عرق برق می زد. وگونه های سرخ شده و بر آمده اش اورا چاق جلوه می داد اما اندامی لاغر وبلند داشت .خنجر ش را از داخل چرم کوچکی بیرون آورد وآن را جلوی چشمان آگرکو برد.درميان مقاوت بي ثمر آگركو گوشش را گرفت وچاقو را روي آن گذاشت و محكم كشيد. خون فواره كرد وفرياد آگركو دردره  پیچید سپس چاقورا به چشمانش نزديك كرد وبا صدایی گرفته وپر هیجان گفت :(( می دانی چیه؟ من آدمهای زیادی کشته ام، اما کشتن هیچ کسی  به اندازه ی تو برایم لذت بخش نبوده ،دوست داشتم هفت جان داشتی تا هفت بار تورا به یاد آن هفت عزیزی که در خانواده ی من کشتی ، می کشتم. با آن همه  خدمتی که پدرم به تو کرد، تو اورا جلوی چشم من وهومن کشتی . باورت نمی شود که به دست من هلاک می شوی...؟ من به قرماسن نرفته بودم ، بلکه تورا تعقیب می کردم .چند بار خواستم تورا بکشم. اما مجال نیافتم. به یاد داری  هنگا میکه بچه ای کوچک بودم چگونه مرا بازور به منزل خود بردی،وچه بلایی بر سر من آوردی...؟ اما من به کسی چیزی نگفتم ..!  مگر تو کی هستی...؟ اکنون ادعای خدایی کن ،اکنون خود را نماینده ی خدایان بخوان.. می دانی.. بوی طعفنت دره را بد بو کرده است، چرا چیزی نمی گویی... ؟ فریاد بزن عربده بکش، بگو خدایانت تورا نجات دهند .!چرا به تو کمک نمی کنند ...؟))

آیسانا این بار درمیان نگاههای مضطرب آگرکو، خنجر را به چشمانش نزدیکتر کرد ومحکم آن را درچشمش فرو برد.آگركو بي هوش شد وخون از گوش وچشمش بیرون میزد. آیسانا نگاهی به اطراف انداخت وگفت : ((برو به درک...!))

 آنگاه  شمشيرش را از نيام كشيد و با يك ضربه سرش را به گوشه ای پرت کرد و به زندگي او پايان داد. فوری سواراسب شد تا خود را به آتريار وهومن برساند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] - کرمانشاه که نام دیگرش خور میثرا ودربعضی متون قرماسین بوده است.



بازدید (49)

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
مطالب مرتبط:
شرام / قسمت سيزدهم/ فريد عباسي
كوه شرام
رمان/تاريخي شرام / قسمت دهم
رمان تاريخي شرام / قسمت هشتم و نهم
رمان / شرام قسمت ششم / هفتم
روستاي ديو زناو
شرام / قسمت پنجم
رمان تاريخي شرام / قسمت جهارم
رمان / شرام / قسمت سوم- چهارم
رمان تاريخي شرام / قسمت اول -- دوم / نويسنده فريد عباسي
[ چهارشنبه 28 تير 1391 ] [ 20:39 ] [ فريد عباسي ]
نظرات
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
این نظر توسط fateme در تاریخ 1391/4/29 و 2:01 دقیقه ارسال شده است

خیلی ایساناخشن بودبااون اقدامش دلم تکون خورد.اماافرین وقایعوخیلی قشنگ وزیبابه قلم میارین ادم توداستان غرق میشه براتون ارزوی موفقیت دارمشکلک


تعداد کل صفحات :

تبلیغات
ورود
آخرين مطالب
سخني با دوستان

دوستان عزيز و بازديد كننده گان گرامي ميخواهم رمان تاريخي شرام را به شما معرفي كنم اميدوارم از خواندن ان لذت ببريد و نظرات خوبتان را برايم بگذاريد/من اين رمان را تقديم به تمامي تاريخ دوستان ايران و كردستان و علاقمندان به ادبيات تاريخي ايران و جهان مي كنم اميدوارم بتوانم سهم كوچكي از خدمت به تاريخ ايران و كردستان عزيز را داشته باشم

آمار سایت
بازديدهای امروز : 30 بازدید
بازديدهای ديروز : 5 بازدید
بازديدهای این هفته : 48 بازدید
بازدید این ماه : 68 بازدید
بازدید سال : 759 بازدید
كل بازديدها : 24,484 بازدید
كل کاربران : 3 عدد
كل مطالب : 184 عدد
كل نظرات : 24 عدد
امروز : جمعه 23 آذر 1397