close
متخصص ارتودنسی
شرام / قسمت سيزدهم/ فريد عباسي

شرام
  9              585.ق.م کاروان دشت پهناوری که تا   نیم راه  و  زاموا[1]  کشیده شده بود وازآنجا به سرزومین ماد واز طرف دیگر به عیلام وپارس واز آنجا باچرخشی، سینا هوی وسایر ممالک ماد وزاموای بزرگ وکوچک را دور می زد وبه میان کوهها ودره های زاگرس کشیده می شد . راهی  بود که شرق وغرب را به هم متصل می کرد. کاروانهای زیادی در راه بودند  که از راه سیناهو به هنگه مدان می رفتند. در میان دشتهای فراخ قرماسین…
           


    
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
نظر سنجی
نظر سنجي در سايت










نظر شما ددر مورد سايت



لینک های مفید
سایر امکانات


وب سايت ختم قرآن مجيد

سه رچه مه

برنامه گلها

کد متحرک کردن عنوان وب

آپلود عکس

وبلا

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

نیت کنید و اشاره فرمایید

www.dastanak.ir www.shereno.com

ایران اسکین

Online Useriv>

TEXT جزیره قشم

امارگیر حرفه ای سایت



قدرت گرفته از: رزبلاگ
طراحی و سئو از: سئو قالب

 

9              585.ق.م

کاروان

دشت پهناوری که تا   نیم راه  و  زاموا[1]  کشیده شده بود وازآنجا به سرزومین ماد واز طرف دیگر به عیلام وپارس واز آنجا باچرخشی، سینا هوی وسایر ممالک ماد وزاموای بزرگ وکوچک را دور می زد وبه میان کوهها ودره های زاگرس کشیده می شد . راهی  بود که شرق وغرب را به هم متصل می کرد. کاروانهای زیادی در راه بودند  که از راه سیناهو به هنگه مدان می رفتند. در میان دشتهای فراخ قرماسین مردان وزنانی دیده می شدند که با انواع وسایل روز مشغول کشاورزی ودرو کردن بودند. گندم زارها زیر نور فروزان خورشید دستهای طلایی خود را به آسمان کرده تا مناجات زمین را به خدای آسمانها برسانند.

هوا گرم وغبارآلود بود.قا فله با نداي جارچيان ايستاد و كاروانيان جهت  استرا حت و تعويض اسبها،وارد چاپارخانه ی کار و انسرا شدند. كاروانسرا در دامنه ی  كوهي بلند بود.  از دور ديوارهاي بلند معبد آنا هیتا  را  پیدا بود .هركس به سويي رفت. بساط عيش ونوش   در گوشه وكنار به چشم می خورد. خورشيد در دل دشت، مانند توپ آتشيني خود را از پشت كوهها پنهان مي كرد. هر كس در گوشه اي با عقارب خود خلوت كرده بود.

آتش دانها روشني بخش مجالس بودند. آذر همراه دخترش  از كجاوه بيرون  آمد به انتهاي كاروانسرا که  شرام وداريان در آنجا نشسته بودند رفت . ئاشتي كه موههاي روشن طلایی داشت با چشمان نافذ وروشنش اطراف را مي پاييد. انگار دنبال چيزي مي گشت، شرام متوجه حركات مشکوک ئاشتی شده بود.آذر در حالی که با موههاي تابيده اش ور مي رفت به آنها نزديك شد. داريان كلاه نمديش را در دست گرفته بود وجامه زر بافتش را در كنار دستش روي سنگ فرش  گذاشته بود ودر حال خوردن انگوري بود كه خد مه ی كاروانسرا به آنها  داده بودند

.شب را با گفت وگو وگفتن داستان زندگي خود وجنگهایی که در آن ایام ،مخصوصا جنگ با لیدی پیش آمده بود، سپري كردند.ازهر تیره وطایفه ای به آنجا رسیده  بودند. عده ای جامه های بلندی به سبک بابلیان بر تن داشتند وعده ای هم ازهندوستان جامه هایی حریر و ابریشم باخود به هنگه مدان  می بردند چند نفر هم با کاسه های نقره ای ومسی به آنجا رسیده بودند تا بارخود را به بابل برسانند وعده ای هم پشم همراه داشتند واهالی  سوزیا نا[2] بودند.

 ما ه هنوز به وسط آسمان نرسيده بود كه در زير نور ضعيف آتشدانها و روشنايي ماه، همه خوابيده بودند. كنجكاوي و تكاپوي ئاشتي توجه شرام را به خود جلب کرده بود در حالي كه روي پايه اي دراز كشيده بود به ئاشتي كه در كنار پدرش نقاب بسته و نشسته بود نگاه مي كرد. صداي خرو پف آذر شنيده مي شد كه ئاشتي آرام بلند شد، ردايش را كه در كنار دستش گذاشته بود بر سر كشيد وآهسته با قدم هاي كوتاه و نرم از كاروان سرا بيرون رفت.

 شرام با ديدن او بلند شد.حس کنجکاویش اورا دنبال ئاشتی کشاند.از كنار دروازه ی نيمه باز كاروا نسرا سرش را بيرون برد وآرام اطرافش را نگاه كرد  با تعجب جواني را ديد كه كنار ئاشتي ايستاد ه وبا او حرف مي زد. خود را به سايه حصار كاروانسرا رساند واز آنجا آنها را مي پائيد.ئاشتي نقابش را بر داشت و پسرك كه موههاي فر سياهي داشت دستي بر صورت ئاشتي كشيد. چيزي به او داد و رفت.شرام فوري به جايگاه خود بر گشت وخود را به خواب زد ، ئاشتي هم آرام در كنار پدرش که روبه روی جایگاه شرام بود دراز كشيد. روزی دیگر گذشت وکاروان به پهنه ی دشتی فراخ رسید .خورشید در وسط آسمان بود وقافله در سایه ی چند درخت تنومند اطراق کرد.شرام هم از داريان جدا شد و به گردش در اطراف پرداخت. هنوز از كاروان دور نشده بودكه صداي جيغ وخنده او را متوجه  تپه اي كه چند تا درخت كوچك اطراف آن  بودند كرد.

آرام از لا ي بو ته هاي كوچك جلو رفت. ناگهان پسری را ديد كه با ئاشتي مشغول بازي وحرف زدن بود و با صداي بلند مي خنديدند ودر كوزه اي كوچك شراب به خورد هم ديگر مي دادند.  نزديك تر رفت.آنان آن قدر مست عيش ونوش بودند که متوجه شرام نشدند. ساقه ای  خشك زير پاي شرام شكست،ئاشتي رويش را بر گرداند. با ديدن شرام جيغ بلندي كشيد واز كنار پسر دور شد. پسر نگاهي به شرام انداخت وبا عجله پا به فرار گذاشت. ئاشتی  نقابش را برصورت سرخ شده وسفیدش کشید ودر حالي كه  عقب مي رفت از ميان لباس هايش چاقويي در آورد. شرام آرام دستش را بلند کرد و گفت:(( هی صبر کن ، چکار می کنی ؟ من که کاری با تو ندارم .))

ئاشتی با نزدیک تر شدن شرام از شدت خجالت وشرمساري محكم چاقورا در سينه خود فرو برد. خون فواره كرد وئاشتي نقش زمين شد، شرام دیر رسید وتا جنبید که دست اورا بگیرد چاقو سینه ی دخترک را شکافته بود ، چند بار بر روی زمین تلو تلو خورد، آهی بلند کشید وبی حرکت ماند. شرام اورا اززمین بلند کرد و سرخود را روی سینه ی از طپش افتاده اش گذاشت. دستانش خشك شده بودند.  نمي دانست چكار كند. سرش را روي زانويش گذاشت ، ئاشتي نفس نمی کشید، شرام  فریاد بلندی از ته دل برآورد. صورت خونين و بدن سرد او را بر دوش گرفت و او را فریاد زنان و گریه کنان  به سوي كاروان برد.عده اي از جمله داريان با  شنیدن فریاد شرام به سويش رفتند.

آذر هم  با دیدن نعشی  در دستان لرزان شرام فوري به سوي  او رفت. با ديدن بدن سرد دخترش فريادي از ته دل كشيد و بيهوش شد. زنها  با فریاد وشیون سر رسیدند.همه حتی بچه های  كوچك گريه مي كردند و بر سر وصورت خود مي زدند ،  داريان دويد وكمي آب در كوزه اي آورد وبه صورت آذر پاشید.آذر همين كه به هوش آمد، نگاهي  به شرام انداخت وبه سويش حمله ور شد وفرياد زد:(( قاتل ، بگيريد، اين قاتل را بگيريد.))

چند نفر دست  او را گرفته بودند.او فرياد مي زد وبر سرو صورت خود می زد،هیاهویی عجیب درکاروان افتاده بود ،عده ای از زنها روی نعش بی جان ئاشتی افتاده وبر سر خود می زدند .عده ای از مردان کاروان به شرام حمله کردند.  او هم که ترسیده بود، خود رابه داریان که اسبها را برای فرار آماده کرده بود  ،رساند ،  داريان فوري شرام را سوار بر اسب كرد ودر حالي كه چند نفر با خنجرهايي در دست به سويشان مي رفتند.

 آنجا را ترك كرده ودور شدند. عده اي سوار بر اسب به دنبال آنان رفتند. كه ناگهان در وسط روز خورشيد نا پديد شد وهوا تاريك گشت.  همه وحشت كردند وهر كس به طرفي می گریخت. آذر در حالي كه سر دخترش را بر سينه اش نهاده بود، فرياد مي زد وهرچه خاک دم دستش می رسید بر سر خود می ریخت. کاروان متلاشی شد وهمه مانند مورچه ها پرا کنده شدند. عده ای از اوضاع سوء استفاده کرده واموال آذر را غارت کردند  وتمام اجناس ،اسبها، و حیوانات دیگر را باخود بردند ودر تاریکی نا پدید شدند. هر كس هر چه دم دستش مي آمد مي ربود و از آنجا دور مي شد. آذر بر سرش مي زد وگریه کنان ، به آنان دشنام مي داد. داريان وشرام مدتي بدون سخني در ميان تاريكي تاختند. تا به قلعه اي رسيدند شرام گريه مي كرد و نگران بود. مات و مبهوت ، افسار اسبش را كشيد و در حالي كه اشك از چشمانش مي چكيد بدون آن كه سخني بگويد ، به محل حادثه بر گشت. داريان هم ناچار به دنبالش رفت.نزديك غروب بود وسايه ی سياهي كه خورشيد را پو شانده بود كنار رفت. شرام وداريان به محل حادثه رسیدند. اما اثري از کاروان  نبود. صداي خفه اي به گوششان  رسيد. به سوي صدا رفتند،آذر در حالي كه ئاشتي را در آغوش گرفته از چشمانش خون مي چكيد ،.داريان از اسب پايين رفت. دستمالي بر داشت وگرد وخاك وخون صورت آذر را پاك كرد و گفت :((تو با خود چه كرده اي مرد ...؟))

 آذر كه هنوز گريه مي كرد وصدايش با زور بيرون مي آمد ، ناله اي سرداد و گفت:(( من ديگر كسي را ندارم، ای وا مصیبتا  ، ای آناهیتای مهربان ،    مهر مقدس ، ای خدایان خشم ونفرت، نگاه کنید ،چون دنیای یغما گر با من در افتاد،  این دختر، تنها هستی  من بود، آه چه کنم ...؟هم مادرم بود،هم دخترم بود.هم خواهرم بود

.من که دیگر کسی را ندارم ، چرا ...؟چرا به این روز افتاد...؟.مگر من کار بدی کردم که خدایان این گونه عذابم  می دهند؟ من ديگر نمي خواهم زنده بمانم،  کجاست آن نامرد، چرا دختر مرا کشت، کجاست آهوره مزدا ...؟ دیگر امیدم نا امید شد، دیگر اقبال از من گریخت واقبالم سیاه شد ، کجاست آن قاتل ...؟ مگر من چه کردم که اموالم را غارت کردید ، نامرد ها فرصت طلبها چرا مالم را دزدیدید مگر من بدی به شما کردم ....؟. ))

 شرام كه هنوز اندوه بار، گريه مي كرد کنار آذر زانو زد و باصداي دورگه اي گفت:((  آذر،قسم مي خورم كه من تقصيري نداشتنم.  ما اموال تورا غارت نکرده ایم  یاران خودت بودند.))

آذر باشنيدن صداي شرام عصباني تر شد و سرش را بر تنه  ی درخت خشکیده ای   كه به آن تكيه داده بود كوبيد وگفت:(( برو گم شو قاتل ، تودخترم را از من گرفتي، تو مرا بیچاره کردی .هرگز به آرزویت نرسی ، برو ، من که نمی توانم با تو بجنگم، اموالم را غارت کردید، دخترم را از من گرفتید، دیگر چه می خواهید....؟

آه ای زمین ، چرا دهن باز نمی کنی و کرزوس وار[3]  و اینان را به کام خود فرو نمی بری ...؟ ))

داريان دست شرام راگرفت وبلند كردو گفت : (( بيا برويم دوست من،  این مرد توان شنیدن حرف ما را ندارد. اکنون حرف زدن با او فایده ای ندارد.))

آذر گریه کنان جسم بی روح دخترش را در آغوش گرفته واورا نوازش می کرد، که شرام وداریان به ناچار ازآنجا دور شدند، نزدیک غروب بود، شرام وداریان ازدل دشتها گذشتند، كوه ها راپيمودند،روستاها ودژهاي زيادي را پشت سرگذاشتند.وبا هم مشغول جمع آوری نخبگان وسرداران بزرگ شدند. آنان سرداران زیادی را با خود همراه نمودند.بعداز جست وجوی فراوان وپیدا کردن دهها نفر از مردان بزرگ وقدرتمندپس از یک سال  درکاروان کوچکی به سوی هنگه مدان رهسپار بودند .هنگه مدان .شهري كه شرام هرگز به آنجا نرفته بود، ديدن باروها، قلعه هاي بلند، حصارزيبايآجرنما،وگردوغباركاروانهايي كه مانند مور وملخ درهمه جا پراكنده بودند،شرام را به تفکری عمیق فرو برده بود، این اولین سفر او به یک شهر مانایی  بود،هنوز به دروازه ی شهر نرسیده بودند که، دیدن رايتهاي قرمز وسیاه وآتشی که بر بلندیها بر افراشته بودند، دل شوره اي دردل داريان انداخت، اسب رامتوقف كرد ونعره اي ازجان برآورد.روي زمين نشست گريه کنان بر سر خود زد، کاروانهای زیادی از کنارشان می گذ شتند، شرام  که هنوز داغدار ئاشتی بود ، اسبش را در گوشه ای رها کرد وبه سويش رفت،

گفت :(( چگونه است كه تو حالا گريه مي كني. ؟ بلند شو. ببین چه شهر زيبايي داريد،  ))

.داریان بلند شد، دست  شرام راگرفت وبا نا له اي ازته دل گفت:  (( ديگر ديراست ،  ما به موقع نرسيديم، شاه ازدنيا رفته است، این رایتها نشان مرگ شاهست، آتشی که بر بلندیهاست نشان آن است که شاه جدید هم انتخاب گردیده است))

داريان نگاهي به شهر انداخت وآهي كشيد و گفت :(( به يقين اکنون فرزندش ملبس به لباس شاهيست، رفتن ما  سودی ندارد، اوبا من سر سازگاری ندارد. لابد اکنون تمام سرداران را برکنار کرده است ))

شهرپرازآشوب بود. فرمانروايان از سمتهاي خود بركنار شده بودند. داریان احساس بيهود گي مي كرد و شرام درحالی که به کاروانها خیره شده بود ، دستی روی شانه ی داریان گذاشت و روبه روي اوايستاد،اشک سردی از گونه اش چکید  و گفت:(( من می روم  ، چون دیگر کاری ندارم،  برای اینکه به کشورم کمک کنم، لازم نیست که حتما شاه را ملاقات نمایم. اگر عمر باقی بود بعدا به این شهر خواهم آمد.   برادر، من باید بروم مرا ببخش .امیدوارم مجال دیداری دوباره باشد. هرگز تورا فراموش نمي كنم .اینان که بر می گردند، بدین مفهوم است که مدتی اینجا بوده اند، من نگرانم. باید به راهم ادامه دهم. می روم شاید سری به  آسپیدان زدم .  دوست من ،   مرا هرگز تنها نگذاشتی، می دانی که در برخی ازشهرها وبلاد  جنوب ،طاعون به جان مردم افتاده است . مردم به ما احتیاج دارند، دوست دارم آذر را بیابم و از او طلب حلالیت کنم  . می دانم که از من دلگیر است ، ، با دیگر سرداران هم وداع کن. من نتوانستم آنان را ببینم. آنان را درکمک کردن به شاه آژی دهاک پشیمان نکن.او هم شاه ماست و من ایمان دارم که لیاقت شاه شدن را دارد . گرچه تو از او بدت می آید اما من احساس خوبی به او دارم و میدانم که چون سلف خود ئیران را به اوج شکوه می رساند.

  ئیران ئوجه مال همه است وحفظ آن وظیفه ی همگان.هروقت هرمشكلي داشتي نزد هسون  برو،  او مرد رئوف ودلسوزیست وهمه رایاری می کند، دوستان زیادی هم در هالمان و هنجمنه[4] دارم ، دوستانی هم در نژمار[5]  دارم ،

از آلابژا و زاموا هم می توانی یاران مرا پیدا کنی ،  ، نزد خانواده بر گرد ، آنان چشم به راه تواند..))

 داريان شرام را به آغوش كشيد وبا صدای بلند گریه می کرد.آنان بعداز یک سال و اندی  همسفری ودوستی در میان حوادث وماجراهای مختلف ،ازهم جدا شدند. داريان وقتی وارد شهر شد که سمت خود را از دست داده بود،و خانواده اش را نیافت  ابتدا تصمیم گرفت که به دنبال پیدا کردن خانواده اش به سوزیا نا  برود.از طرفی به خاطر وجود آشورها  که اورا کافر می خواند ند ،  رفتن به آنجا را هم فراموش کرد چون زنش آشوری بود و دیگر نمی توانست پیشش برگردد. همین افکار اورا وادار کرد که مانند شرام سفر کند واز رسولان آیین مزدایی باشد، اولین جایی راکه انتخاب کرد، نیسپی بود،  مخفیانه وارد شهر شد .خانه واسباب منزلش را به یکی از دوستانش داد. وهمراه سکه های طلا ونقره و الماس که سالها جمع کرده بود.،  راه کوهستان را پیش گرفت. پدر ومادرش را آشوریها کشته بودند وبه جای خون بها زنی به او داده بودند اما او هر گز آن زن را دوست نداشت ، دوران کودکی ونوجوانیش  را در گنزا کا[6]، در جنوب دریاچه ی  آتر وبادگان  سپری کرده بود  و به دست موبدان تعلیم دید ه بود .وزمانی که کیمریها به منطقه سورکیاش [7] حمله کردند، اقوامش  به کوههای نیسپی  کوچیده  واو به کمک یکی از موبدان  به دربار شاه راه یافت بود ،او هم سن  آژی دهاک[8]  مادی بود ودر جوانی با او به شکار می رفت وچون خیلی متهور و جسور وبی باک بود،آژی دهاک به او حسودی می کرد  وهمیشه بااو مجادله داشت .اما مورد توجه خاص هوخ شتره بود وشاه اورا مانند فرزند خود دوست داشت واو هم برای آنکه کمتر آژی دهاک را ببیند ، همیشه در سفر بود ودرمقام  فرماندهی چاپارخا نه ها وقاصدان شاه بود .وخود هم گاهی  به جاهای دور ونزدیک می رفت ، با باری از اندوه وغم هنگه مدان را جاگذاشت و بعدازدوماه  سر گردانی به کوههای نیسپی رسید.

 



[1] ---  نام باستانی سلیمانیه ی عراق

[2] == شوش

[3] به نقلی منظور قارون است که با تمام ثروتش  در دل زمین افتاد و البته باید یک زلزله باعث بوجود آ مدن این وضعیت شده باشد.

[4] --- هنجمنه نام روستایست از توابع سرواباد که می گویند در ادوار خیلی دور محل تجمع بزرگان وانجام جلسات وانجمن بوده است . وکاروانسرایی میان راهی بوده در دل کوهها که در آنجا جلسات مهمی برگزار میشده است.

[5] --روستایست در راه سنندج مریوان که بنا بر اطلاعات تاریخی نام اولیه ی آن دژ مار یا مهر بوده که تداعی کننده ی آثار مهر پرستی در منطقه بوده است وروستایست قدیمی با اماکنی دیدنی وتپه  هایی که گویند همگی دست ساز بوده وقلاع مهری بوده اند.سور کول هم نام روستاییست

 

[6] -- نام باستانی منطقه باستانی که شهری بوده در نزدیکی  دهگلان امروزی .....

[7] -- منطقه ی سقز که نامهای دیگری چون سکاز  و ....داشته است.

[8] -- آژیدهاک مادی که در ادوار بعدی به وسیله ی عده ای از مورخان به جای ضحاک تازی نام برده شده او فردی شکست ناپذیر بود که در دوران او ایران به اقتدار و گسترش مرزها ی زیادی نائل آمد دادگر و مهربان بوده وتنها ضعف بزرگ او ورود لیدیها به دربارش بود که که بعداز صلح با لیدی با دختر الیات حاکم لیدی به نام رینیس ازدواج کرد که  موجب تضعیف ماد گردید ومقدمات انقلاب و شورش کوروش پارسی شد که به وسیله ی یاران کوروش از جمله اویباریا هارپاگه و...با استفاده از نارضایتی مردم به هدف خود رسید وکوروش نوه ی آزی دهاک یا اخ تو ویگو به تخت فرمانروایی پارس وماد نشست.



بازدید (115)

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
مطالب مرتبط:
رنان تاريخي شرام قسمت يازدهم / دوازدهم .......!
كوه شرام
رمان/تاريخي شرام / قسمت دهم
رمان تاريخي شرام / قسمت هشتم و نهم
رمان / شرام قسمت ششم / هفتم
روستاي ديو زناو
شرام / قسمت پنجم
رمان تاريخي شرام / قسمت جهارم
رمان / شرام / قسمت سوم- چهارم
رمان تاريخي شرام / قسمت اول -- دوم / نويسنده فريد عباسي
[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 23:24 ] [ فريد عباسي ]
نظرات
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تعداد کل صفحات :

تبلیغات
ورود
آخرين مطالب
سخني با دوستان

دوستان عزيز و بازديد كننده گان گرامي ميخواهم رمان تاريخي شرام را به شما معرفي كنم اميدوارم از خواندن ان لذت ببريد و نظرات خوبتان را برايم بگذاريد/من اين رمان را تقديم به تمامي تاريخ دوستان ايران و كردستان و علاقمندان به ادبيات تاريخي ايران و جهان مي كنم اميدوارم بتوانم سهم كوچكي از خدمت به تاريخ ايران و كردستان عزيز را داشته باشم

آمار سایت
بازديدهای امروز : 20 بازدید
بازديدهای ديروز : 5 بازدید
بازديدهای این هفته : 38 بازدید
بازدید این ماه : 58 بازدید
بازدید سال : 749 بازدید
كل بازديدها : 24,474 بازدید
كل کاربران : 3 عدد
كل مطالب : 184 عدد
كل نظرات : 24 عدد
امروز : جمعه 23 آذر 1397