close
متخصص ارتودنسی
رمان / شرام قسمت ششم / هفتم

شرام
آنان شب را با باز گویی داستانهای قدیمی و خوردن گردو وکشمش که صاحبخانه اماده کرده بود گزراندند و بعداز گذشتن پاسی از شب فرط خستگی هر کدام در گوشه ای خوابیدند. شب كوهستان همچون هميشه سرد بودو سوز سرما همه را دور هم گرد آورده بود و همگی در اطراف بخاری گلینی که در وسط اتاق قرار داشت و دود آن توسط یک لوله ی گلی به بیرون هدایت میشد دراز کشیدند. فردای آن روز وقتی که خورشيد وسط آسمان بود .هوم ،شرام وملازم همراه ، بعد از پيمودن راهي نه چندان دور به تخته سنگي بزرگ به نام راگا گله رسیدند.. هوم زير لب مي خنديد…
           


    
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
نظر سنجی
نظر سنجي در سايت










نظر شما ددر مورد سايت



لینک های مفید
سایر امکانات


وب سايت ختم قرآن مجيد

سه رچه مه

برنامه گلها

کد متحرک کردن عنوان وب

آپلود عکس

وبلا

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

نیت کنید و اشاره فرمایید

www.dastanak.ir www.shereno.com

ایران اسکین

Online Useriv>

TEXT جزیره قشم

امارگیر حرفه ای سایت



قدرت گرفته از: رزبلاگ
طراحی و سئو از: سئو قالب

آنان شب را با باز گویی داستانهای قدیمی و خوردن گردو وکشمش که صاحبخانه اماده کرده بود گزراندند و بعداز گذشتن پاسی از شب فرط خستگی هر کدام در گوشه ای خوابیدند. شب كوهستان همچون هميشه سرد بودو سوز سرما همه را دور هم گرد آورده بود و همگی در اطراف بخاری گلینی که در وسط اتاق قرار داشت و دود آن توسط یک لوله ی گلی به بیرون هدایت میشد دراز کشیدند. فردای آن روز وقتی که خورشيد وسط آسمان بود .هوم ،شرام وملازم همراه ، بعد از پيمودن راهي نه چندان دور به تخته سنگي بزرگ به نام راگا گله رسیدند..

هوم زير لب مي خنديد و شرام دركنارراه باريكي كه به بالاي سنگ می رسید ايستاد و به هوم گفت : ((سرورم همين است...؟ این همان سنگیست که تو ازآن افتادی...؟))

هوم ناگهان به ياد اوايل جوانيش وجنگ کرپانها و کیمریان افتاد .صداي به هم خوردن شمشير ها و ناله و فرياد زخميان وجیغ کودکان وزنان وافرادی که بی گناه به کام آتش و خون می افتادند هنوز درگوشش مانده بود، انگار همان دم بود که هسون فریاد می زد واز او می خواست مواظب خودش باشد .شرام دستي روي شانه اش نهاد وگفت : ((سرورم، همراه آن سرباز بروید به چی خیره شده اید بروید تا بگویم چکار کن ..! ،.))

هوم در حالیکه لبخند مرموزی بر لب داشت بدون اینکه حرفی بزند. همراه ملازم رفت . سنگ ليز و بلندی بود وهوم همراه ملازم ازراه باریک گذشتند وبالای سنگ رسیدند.ملازم هوم پشت سرش برروی سنگ نشست .بالای سنگ حال وهوای عجیبی داشت.انگار همه چیز زیر پایش بود . هوا ابری شد و باد تندی می وزید ملازم به دستور شرام ازهوم خواست كه بپرد،هوم نگاهي به او انداخت وبلند شد وگفت: (( تواول بپر... !))

ملازم نگاهي باتعجب به هوم انداخت و چهره ای جدی به خود گرفت .با جديت بیشتری گفت: (( گفتم بپر. بانوی من این یک دستور است . تو باید دوباره آن حادثه را تکرار کنی تا شاید بهبود یابی ...! ))

هوم نگاهی به پایین انداخت وخندید و گفت: (( اگر می توانی خودت بپر، کار ساده ایست.اول تو بپر بعد من اگر دوست داشتم می پرم تو چرا اینقدر نادانی این یک دستور است بپر ...! ...))

ملازم جلو تر رفت .نگاهی به پایین انداخت وشمشیرش را در دست گرفت ودر حالیکه لکنت زبان گرفته بود و دستهایش می لرزید گفت: (( اگر نپری مي زنمت. ، ))

هوم نگاهي با ترحم به ملازمش انداخت وگفت: (( پسرم من يك بار پريدم. ديوانه شدم حالا اگر بپرم مي ميرم،من از بلندی می ترسم تو ملازم من هستی مگر نمی فهمی باید به حرف من گوش دهی ؟ .))

ملازم هوم ناچار نگاهي به شرام که پایین صخره بود انداخت و پايين رفت. شرام ازدور با تعجب آنها را نگاه می کرد به سوی ملازم حرکت کرد .هوم روی سنگ همچنان نشسته بود .شرام که نزدیک تر رفت هوم به سویش رفت وگفت: ((پسرم با آن ملازم بيا بالا. می خواهم چیزی را برایت روشن کنم))

سپس خنده کنان بلند شد وگفت: ((شما چرا فكر مي كنيد من ديوانه ام، حواسم راازدست داده ام، من به خصوص دراين سفر رفتاری عادي داشته ام، اما شما متوجه نشديد، آري من مدتي حواسم را ازدست دادم ،همين جا ،اما شبي كه با هسون ازدواج كردم سالم بودم، همه چيزرا مي فهميدم، اما دوروبر هسون را پراز خا ئن ديدم .هما ن هنگام تصميم گرفتم كه اين گونه بمانم تا از همسرم درمقابل بد خواهانش محا فظت كنم ،همه در مقابل من رفتار واقعی داشتند.فكر مي كردند من نمي فهمم، وهركسي كه می خواست به ما ضربه بزند قبل از آنكه بجنبد نقشه اش را نقش بر آب می کردم ..همه را نابود کردم. پسرم،من روزاول تورا شناختم، اما فهميدم كه روشا دل به تو بسته است سكوت كردم وياريتان دادم، پدرت اگر کو با هسون بد کرد اما تو مانند او نیستی من می دانم که تو به خاطر چی از دیار ت آواره شدی. پسرم من باید اینگونه دیوانه بمانم این تقدیر من است مرا به حال خودم بگذار دخترم را به تو می سپارم از او محافظت کن او را رها مکن و همیشه به او عشق بورز او تو را دوست داردو میدانم که تو هم او را دوست داری جدای از این شما دختر عمو پسر عمو هستید لابد میدانی ..؟ ))

شرام از تعجب نفسش بند آمده بود در سکوتی عمیق به صورت ریز نقش و چشمان سرمه زده و سیاه هوم چشم دوخته بود انگار خواب می دید. هوا سرد بود ودامنه کوه را مه غلیظی پوشانده بود وبادسردی بر صورتشان می وزید.اشك ازچشم شرام جاري شده .دست هوم را گرفت و بوسيد.ملازم هوم با تعجب وتحسین به هوم خیره شده بود. هوم لبخندي زد و گفت: (( پسرم تو مرد بزرگی هستی، من خوشحالم اگرروشا را به تو بسپارم ، من اورا بزرگ کردم شش فرزند داشتم همه مردند و تنها روشا زنده ماند من او را به تو می سپارم .این راز بین ما بماند تا می توانی به هسون محبت کن او مانند پدرت نیست مرد مهربان و کودک صفتی است دل آرام و نرم و پر محبتی داردپدرت آدم شروری است و اگر تو نزد او برگردی تو را خواهد کشت پس هرگز نزد او برنگرد و دلت برایش نسوزد چون او دلش برای خودش هم نمی سوزد او کسی را دوست ندارد اگر تو را دوست داشت رهایت نمی کرد هسون پدر توست او تو را فرزند خودش میداند و از اولین روز ی که تو را دید تو را شناخت ولی به روی من هم نیاورد ..اصلا او ادم تو داریست و خیلی رازها دارد . اکنون بگذار برگردیم که این سرباز ت مرا خسته کرد)) سپس رو به سرباز کرد و گفت: (( عزیزم ناراحت نشو مزاح کردم من از نگرانی بزغاله هایم داغدار میشوم چه برسد به سربازم ..! ))

شرام تمام لحظات ديوانه بازي هاي هوم را به ياد مي آوردو از بزرگی و صبر هوم در اندیشه بود که به دژ زه ره وه رسیدند.ملازم همراه شرام و هوم صورتش از سرما قرمز شده بود و قیافه ی وحشتناکی داشت ،پوش پور را فرستاد تا در را بازكند پور باخوشحالي دررا گشود. باديدن سرباز جيغ بلندي كشيد وازحال رفت .شرام فوري اورا بلند كرد وباخود به داخل حجره برد. بعداز مدتي با خوراندن كمي شربت وآب به هوش آمد چشمانش را باز كرد خود را دربغل زني ديد،جیغ زد. پوش به سويش رفت واو را بغل كرد .پور نگاهي به اطراف اندا خت، همه به او لبخند مي زدند،بلند شدو گفت: (( سرباز كو...؟ پدر جان سربازي زخمي شده است...!))

همه به وجد آمده بودند. پوش به دست وپاي شرام افتاد وازآنان تشكر كرد . روشا آرام خودش را به هوم نزديك كرد و دست مادرش را گرفت وفشرد هوم دستي به موههاي سياه وتابدار روشا كشيد وگفت : (( من حالم خوب است.))

روشا سرش راپايين انداخت، باآرامشي كودكانه دست مادرش را به گونه هاي خيس ازاشك وبرآمده اش ماليد ،نگاهی پراحساس به شرام انداخت كه مشغول انداختن هیزم دربخاري بود. هوم نگاهی به شرام انداخت وگفت: (( پسرم مواظب خودت باش مردم فکر نکنند تو طبیب هستی چون طبیبان جادوگرند و اصلا در امان نیستند. ،اگر جایی رفتی از این کارها نکن ...!))

شرام لبخندی زد وگفت : (( من که طبیب نیستم. تازه مگر من چکار کردم...!))

دره ها عمیق وکوهها سر به فلک کشیده بودند.آب برگونه ی کوهستان جاری بود وبه دل جویبارها می ریخت. ،در کنار هر نهری حیات جاری بود.باران زمزمه ی شیرینی داشت وسبزه ازدل گرم خاک برای تنفسی دیگر سر برون می آورد. خاک نفس می کشید،آب به رقصی حزین به آهنگ خوش باد درپای نسترنها هوای زندگی داشت.بلبلان سر مست درمیان شاخه هاعبورخورشید رابهانه کرده بودند . بهاری دیگردرراه بود.آتشها فروزان آتشکده ها روشن از همت مردان وزنان ،چه آزاده چه برده همه مشغول کار. بچه ها درکوچه ها برروی بلندیها مژده ی نوروز راخانه به خانه برده تا هدیه ای بگیرند. فصل زیبای بهار با هزاران رنگ ونمای زیبا در راه بود ومسافران پس از چند روز اقامت در دژ زه ره وه با کوله باری از خاطره به بایرواس رسیدند.ودردل پوش خاطره ای خوش برجای نهادند.

 



بازدید (54)

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: رمات تاريخي شرام,
مطالب مرتبط:
شرام / قسمت سيزدهم/ فريد عباسي
رنان تاريخي شرام قسمت يازدهم / دوازدهم .......!
كوه شرام
رمان/تاريخي شرام / قسمت دهم
رمان تاريخي شرام / قسمت هشتم و نهم
روستاي ديو زناو
شرام / قسمت پنجم
رمان تاريخي شرام / قسمت جهارم
رمان / شرام / قسمت سوم- چهارم
رمان تاريخي شرام / قسمت اول -- دوم / نويسنده فريد عباسي
[ دوشنبه 12 تير 1391 ] [ 20:27 ] [ فريد عباسي ]
نظرات
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تعداد کل صفحات :

تبلیغات
ورود
آخرين مطالب
سخني با دوستان

دوستان عزيز و بازديد كننده گان گرامي ميخواهم رمان تاريخي شرام را به شما معرفي كنم اميدوارم از خواندن ان لذت ببريد و نظرات خوبتان را برايم بگذاريد/من اين رمان را تقديم به تمامي تاريخ دوستان ايران و كردستان و علاقمندان به ادبيات تاريخي ايران و جهان مي كنم اميدوارم بتوانم سهم كوچكي از خدمت به تاريخ ايران و كردستان عزيز را داشته باشم

آمار سایت
بازديدهای امروز : 43 بازدید
بازديدهای ديروز : 6 بازدید
بازديدهای این هفته : 60 بازدید
بازدید این ماه : 107 بازدید
بازدید سال : 517 بازدید
كل بازديدها : 24,242 بازدید
كل کاربران : 3 عدد
كل مطالب : 184 عدد
كل نظرات : 24 عدد
امروز : جمعه 25 آبان 1397