close
متخصص ارتودنسی
رمان تاريخي شرام / قسمت هشتم و نهم

شرام
ازدحام هر لحظه بيشتر مي شد ، وهمگي دراندیشه ای ژرف فرو رفته وسکوتی کوهستان را با ابهت کرده بود. كه شرام از روي سنگ پائين رفت .جمعیت سواره وپیاده به سوی شهر باز گشتند ودرقصر، روشا ودیگر سرداران مشغول پذیرایی از قاصد حاکم بودند.روشا با نا باوری به سخنان قاصد شاه وشرام گوش می داد واشک سردی برگونه هایش جاری بود و نگاههاي تند به قاصد شاه مي انداخت.همه گريان بودند. هوم از شدت گریه و اندوه نتوانست در مجلس بماند و به گوشه ای رفت تا با صدای بلند گریه سردهد ...! پادشاه مملکت میدیا هوه خشتره از تمام کسانی…
           


    
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
نظر سنجی
نظر سنجي در سايت










نظر شما ددر مورد سايت



لینک های مفید
سایر امکانات


وب سايت ختم قرآن مجيد

سه رچه مه

برنامه گلها

کد متحرک کردن عنوان وب

آپلود عکس

وبلا

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

نیت کنید و اشاره فرمایید

www.dastanak.ir www.shereno.com

ایران اسکین

Online Useriv>

TEXT جزیره قشم

امارگیر حرفه ای سایت



قدرت گرفته از: رزبلاگ
طراحی و سئو از: سئو قالب

ازدحام هر لحظه بيشتر مي شد ، وهمگي دراندیشه ای ژرف فرو رفته وسکوتی کوهستان را با ابهت کرده بود. كه شرام از روي سنگ پائين رفت .جمعیت سواره وپیاده به سوی شهر باز گشتند ودرقصر، روشا ودیگر سرداران مشغول پذیرایی از قاصد حاکم بودند.روشا با نا باوری به سخنان قاصد شاه وشرام گوش می داد واشک سردی برگونه هایش جاری بود و نگاههاي تند به قاصد شاه مي انداخت.همه گريان بودند. هوم از شدت گریه و اندوه نتوانست در مجلس بماند و به گوشه ای رفت تا با صدای بلند گریه سردهد ...! پادشاه مملکت میدیا هوه خشتره از تمام کسانی که علمی داشتند. درخواست کرده بود که به حضورش بروند تا در مورد سرانجام جنگ با آنان مشورت نماید. شرام بعد از وداع از همه دوستان به سراغ روشا رفت كه در اتاق خود مشرف به باغ اناري كه پشت کوشک بود. نالان وغم بار نشسته بود.شرام درچوبی وسنگین اتاق را باز کرد، وارد شد، روي حصيري كه روشا روي آن نشسته و زانوي غم بغل كرده بود، نشست. آرام دستان بی احساس روشا را گرفت و گفت:(( همدم مهربانم ، نگران نباش من بر مي گردم وتو را در آغوش زندگي خود مي نشانم. برمی گردم وتمام پنجره های وجودم را بررویت می گشایم .

امروز من مسئول امری هستم که توان امتناع ازآن را ندارم . راه من دوراست وشاید ماهها بلکه سالها به طول انجامد..!.من در تو بیدارم و دروجود نازنین تو زنده ام ،این روزها می گذرد . وما دوباره در همین جا همدیگر را می بینیم و در جشن اسپند مزگان شرکت خواهیم کرد. من برمی گردم... اما اگر بازگشتی برایم میسر نشد، تو مسیر زندگیت رابگیر،تو تا ابد در وجود من مانند خورشیدی می درخشی . شاه محبوب ما مریضند واگر دنیا از وجودشان خالی بماند معلوم نیست بر سر این مردم چه می آید.. من به یاری او وبه یاری مملکتم می روم، مهم آن است که در قلب منی .مهم آن است که به یاد توام.... روشا گريه كنان گفت:(( برو شرام، بگذارمن همين جا گريه كنم. من نه براي رفتن تو,بلكه براي خود گريانم.برای آن که اکنون که پدر راضی به وصال ما بود روزگار راضی نیست...!پدرم می گفت از روز اول تو را میشناخته و اکنون در اتاقش دارد گریه می کند .او تو را بسیار دوست دارد برو پیشش که می خواهد تو را به آغوشش بفارد او عموی توست ...! ))

اشكهاي روشا گونه هايش را خيس مي كرد. دستي بر موهايش كشيد گفت: (( تو برو،اما مرا از ياد مبر. نگذار برایم تنها یک خاطره شوی، صدايم را از ياد مبر.. چشمانم در انتظار است وتا گيسوانم را به شانه مرگ نسپارم، تا دستانم را به حلاج خاك ندهم وترانه هايم را به نوازنده ي چيره دست تقدير نسپارم در انتظارم . چشمانم را نخواهم بست تا تو بر گردي .هر گاه ياد من مي كني به آسمان نگاه كن. برو اما یادت باشد که پدرم هم در انتظار برگشتن توست تا دست مرا در دست تو بگذارد .امروز خودم شنیدم با مادرم حرف تو را می زدند و هر دو منتظر تو اند تا سال دیگر در جشن بهار ما را به هم پیوند دهد . میدانستی پدرم از اولین روز تورا شناخته بود...! اما تو را محبوب گردانید و انتقام نامردی پدرت را از تو نگرفت . اکنون برو به پادشاه خدمت کن و مواظب خودت باش ..))

شرام اشکهایش را بادست خود پاک کرد وبه چشمان سیاهش که برق می زدند خیره شده بود. بيرون از حجره همه در انتظار او بودند. مردم هم جلوي دروازه ازدحام كرده بودند.

شرام بلند شد وگفت: (( من بر مي گردم. حتي اگر به زندان ددان بيفتم و كفتارهاي بيابان لاشه ام را تكه تكه نمايند. من بر مي گردم. وتو را از آواز خوش زندگی سر شار می کنم همسر عزیز من ، محبوب من ، مواظب خودت و پدرومادرت باش. یاران من همراه تو خواهند بود آنان مراقب تو و عزیزان تواند. .))

روشا .دستی به موهای بلند شرام کشید.شرام با دیدن چشمان خیس و معصوم روشا آتشی دردلش طنین افکند.آنان درسکوتی عاشقانه دقایقی به چهره ی هم خیره شدند، سپس هر دو بلند شده واشکهای همدیگر را پاک کردند.آنگاه همدیگر را بوسیدند . روشا دوباره نقابش را بر چهره زد.شالی را که خود بافته بود به گردن شرام انداخت . شرام به اتاق هسون رفت هسون روی تختش غمبار نشسته بود با دیدن شرام اشک در چشمش حلقه زد و بدون اینکه حرفی بزند او را محکم به آغوشش فشرد و هردو گریه کنان از اتاق بیرون رفتند.شرام لباسهاي سفرش را که یک ردای بلند نخی ونیم تنه ای از پوست نازک شده ی پلنگ با شلواری گشاد وکفشهای حصیری بود بر تن داشت. شمشير ، كمر بند ، زره و جامه های زیبایی را که روشا برایش دوخته بود باخود برداشت ودر خورجین اسب سفیدش نهاد.از روشا دور شد و همراه پيك حاكم هنگه مدان سوار بر اسب از ميان مردم گذشتند. هوم اشك ريزان با پاي برهنه همراه روشا، هسون ، آتريار وهومن وسایر دوستان ومردم شهرآنان را بدرقه كردند. شرام و داريان قاصد شاه هنگه مدان به سرعت از آنجا دور شدند. شب در پي شب می رفت وآنان كوهستان ها ودشت ها را در مي نورديدند.دو روز بعد به كنار چشمه آبي رسیدند. اسبان را به كناري بستند و خود بر سر چشمه جرعه آبي نوشيدند. داريان كه ملبس به لباس سپاهيان مادي بود. ردايي سبز رنگ با كلاهي نمدي وزيبا كه موهاي سرش را پوشانده بود،داشت. دستي بر محاسن نوك دار ومثلثي شکلش کشید و گفت: (( تو در ميان آن مردم چه كرده اي كه آن همه محبوب بودي …؟))

شرام لبخندي زد و آبي به ريش سياه وصورت زد و گفت : (( هيچ، تنها عاشق بودم وبه همه عشق ورزيدم. ))

داريان خنديد و گفت: (( من نمي فهمم، آن همه زن ومرد گريه مي كردند.حاکم آنجا، سرداران، کشاورزان وحتی کودکان هم اشک می ریختند...!ای مرد تو کی هستی ..؟ شاه مملکت هم به اندازه ی تو محبوبیت ندارد . این خیلی عجیب است اگر من جای تو بودم همانجا در میان آنهمه لطف و کرامت و زیبایی می ماندم .))

شرام: ((من عاشق مردم خوب وحاكم خوب وقوم خوبم.ستایشگرآهوره مزده ،جوانان خوب سیرت ومردان دانا ،من هم دلم برایشان تنگ می شود اما خدمت به پادشاه گران تر وارجمند تر است. دوست من من اگر بتوانم به کشورم خدمت کنم به این مردم خوب خدمت کرده ام اگر بتوانم به پادشاه مملکتم خدمت کنم به این مردم و این همه لطف و صفا خدمت کرده ام . . ))

داريان نگا هي زير چشمي به شرام انداخت وگفت : ((عاشق دختر هسون بودی...؟دختر برازنده وموقری بود .چرا دخترانتان رویشان را می پوشانند... ؟من دوست داشتم صورت نامزد تورا می دیدم.))

شرام خنديد وگفت: ((ايشان دختر عمويم بودند.این جا رسم این گونه است .من اهل دیویسنا یم زمانی که به آنجا رفتم متعجب شدم ..آنان باجشن ویژه ای هنگام بستن پیمان ازدواج نقاب بر می دارند...!.))

داریان درحالی که داشت پالان اسب سیاهش را که برای هوا خوری برداشته بود .می بست، گفت: ((ما درتمام جنگها پیروز شدیم.سکاها ،کیمریان ،آشورکه برای همیشه آنان را تارو مار کردیم و اثری از آنان نگذاشتیم .. اکنون چند سال است که لیدیاییها با ما درجنگند. دراین پنج سال هیچ اتفاق خوبی نیفتاده است، گویا خدایان این جنگ را روا نمی بینند. لیدیاییها مردان جنگاور ودلیری هستند، البته دربرابرما دوام نمی آورند .شاه هم مدتی است ناخوش احوال است واز آینده ی قوم ملول است خیلی ها اطرافش را خالی کرده اند و من از آینده بیمناکم . ..))

شرام درحالی که زیر سایه ی درخت بید کنار چشمه نشسته بود گفت : ((من می دانم که پادشاه به زودی از دنیا می رود...! ))

داریان که داشت به اسبش آب می داد بر آشفت وگفت :(( تو چی گفتی ...؟ زبانت را گاز بگیر ، اگر او بمیرد امپراطور ماد در هم می ریزد،خوب است برگردي , ، برگرد برو نزد هسون ، برو زندگيت را بكن. اين به دامن آتش رفتن است، دست در دهان شير بردن است.من یکسال است دنبال خوابگذار بزرگی می گشتم برای تعبیر خواب شاهنشاه و تو را یافتم تو همانگونه ای که تعریف کرده بودند.تو می خواهی این را به پادشاه بگویی...؟))

شرام لبخندی زد وگفت:(( انسان را براي خطر آفريده اند،همان دم كه زاده شد. اورا به خطر افكندند،چه ادامه راه معلوم است، من خواهم آمد و خواهم گفت ، چه بسا بميرم. دست خردمند تقدیر هرچه نوشته باشد همان خواهد بود.دوست من، نگران نباش، شاید ما آن روزها راهرگز ندیدیم ،اکنون بلند شو برویم تا سرداران دیگرراباخود همراه کنیم من باید این سفر را به اتمام برسانم و دین خودم را به شاه ادا کنم . .))

داريان لبخندی زد ونگاه عمیقی به شرام انداخت،سپس سوار براسب راهی شدند. شب را در كلبه اي نزديك دشت بهستان[1] به سر بردند. فردای آن روز كارواني که در دشت آرام وآهسته مي رفت توجه آنان را به خود جلب کرد. صداي طبل ونقاره به گوش مي رسيد. آنها آرام خود را به كاروان رساندند.پس ازمعرفی، سر كاروان آنها را با احترام خاصی قبول کرد واز آنان خواست كه به خاطر مرزبانان شهرها هم كه شده، با كاروان باشند،سر كاروان فردي بود با سبيل هاي كلفت وموهاي سياه وبلند به اسم آذر كه همراه پنچ شتر دو فيل ،چهل اسب، هفتاد نفر همراه، عازم هنگه مدان[2] بودند وسه تخت روان وچهار کجاوه زنها را حمل مي كردند. كاروان دشت را پیش رو داشت وداریان قاصد پادشاه با آنان به مهربانی رفتار کرد . شرام را هم به عنوان سرداری مادی به آنان معرفی نمود. آذر همراه تنها دخترش، ئا شتي از شرام وداريان پذيرايي گرمي كرد. نزديك غروب بودو شرام و داریان در ميان هياهوي كاروانيان پا به پاي اسبها، شترها وفيل ها با شادماني به راه خود ادامه میدادند.



[1] - نام باستانی بیستون است که در راه کرمانشاه ه است و در آن حجاریهای باستانی زیادی از دوران هخا منشی و ساسانیان به جای مانده است...

[2] - نام دیگر همدان که نامهایی چون آمادانه واکباتان هم دارد واینجانب به خاطر نزدیکی نام هنگه مدان به زبان اورامی که زبان قدیمی وباستانی ایرانیان بوده آن را انتخاب کرده ام.



بازدید (51)

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

طبقه بندی: فرهنگي /ادبي / هنري /تاريخي, رمات تاريخي شرام,
مطالب مرتبط:
درد دل يك دانش آموز / شعر : عباسي
شعر / عباسي
رمان / شرام / قسمت سوم- چهارم
شعر كردي / عباسي
[ جمعه 16 تير 1391 ] [ 23:10 ] [ فريد عباسي ]
نظرات
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تعداد کل صفحات :

تبلیغات
ورود
آخرين مطالب
سخني با دوستان

دوستان عزيز و بازديد كننده گان گرامي ميخواهم رمان تاريخي شرام را به شما معرفي كنم اميدوارم از خواندن ان لذت ببريد و نظرات خوبتان را برايم بگذاريد/من اين رمان را تقديم به تمامي تاريخ دوستان ايران و كردستان و علاقمندان به ادبيات تاريخي ايران و جهان مي كنم اميدوارم بتوانم سهم كوچكي از خدمت به تاريخ ايران و كردستان عزيز را داشته باشم

آمار سایت
بازديدهای امروز : 76 بازدید
بازديدهای ديروز : 6 بازدید
بازديدهای این هفته : 93 بازدید
بازدید این ماه : 140 بازدید
بازدید سال : 550 بازدید
كل بازديدها : 24,275 بازدید
كل کاربران : 3 عدد
كل مطالب : 184 عدد
كل نظرات : 24 عدد
امروز : جمعه 25 آبان 1397